برچسب: داستان کوتاه

محمدحسن-ابوحمزه

ممل آمریکایی

محمدحسن ابوحمزه نویسنده ادبیات انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به مناسبت ایام دهه فجر و جشنواره فجر، داستانکی با عنوان «ممل آمریکایی» نوشته است.

اکبر صحرایی

جنگ تميز

ظهر گرما, نوجوانی زال و کوتاه قد, داخل سنگر نشسته بود و اسلحه کلاش خود را با روغن تميز می کرد برای حمله ی نيمه شب. با دست عرق سر و صورتش را گرفت, قطعه های تميز شده تفنگ را برداشت و شروع کرد به سوار کردن.

رحیم مخدومی

فتنه ی کدخدا

کدخدای بالاده می خواست کدخدایِ کدخدایِ پایین ده هم باشد؛ یعنی کدخدای پایین ده، نوکر او باشد. ولی مردم پایین ده کدخدای نوکر نمی خواستند. آنها کدخدای نوکر را از ده بیرون کردند و به جایش یک کدخدای پهلوان گذاشتند.

ویروس

ویروس

.من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شده‌ایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.

محمدحسن ابوحمزه

صید ماهی صبور

رفتار امدادگر تعجب همه را برانگیخته بود. خط که آرام می‌گرفت او نا آرام می‌شد. برانکارد را رها می‌کرد ، فرز و چابک به کنار رود می‌رفت. رودهائی که از شاخه اصلی اروند کبیر یا اروند صغیر جدا شده بودند، نخلستان‌های را تکه تکه کرده بودند و مانند شریان‌هائی در بدن نخلستان جریان داشتند.

رحیم مخدومی

دیگر قابل تحمل نیست

بعد از پایان درس، با طیب خاطر برای ادای قرض مقروضین و امنیت سفر مسافرین و آمرزش بد وارثین و بی وارثین دعا کرد. می خواست از بیرونی به اندرونی برود که طلبه دلش را زد به دریا و با گفتن خبر، خیال کرد کبریت به انبار باروت حاج آقا زده.

محمدحسن ابوحمزه

ماه ، ابر، اغتشاش

وقتی رقابت بعد از انتخابات شروع شد بی طرف ایستادم نظاره کردم تا روز های آشوب واغتشاش . آن وقت بود که حقیقت رافهمیدم.

محمدحسن ابوحمزه

فری

فریدون سینه اش را سپر کرد. با دو انگشت تی شرت سبز رنگ تنش را کشید، به همه نشان داد و گفت :«اقدام علیه امنیت کشور، تخریب انوال دولتی تشویق اذان.» وکیل بند خندید و گفت:«تشویش اذهان، گا گول. تو رو چه به این کارها. سیاسی شدی؟»

حبیب احمدزاده

انتقام

باز نشسته بودم كنار شط و به جاي تيراندازي، سنگ‌هاي ريز را توي آب مي‌انداختم. همه جا سكوت بود و سكوت. ظهركه‌مي‌شد هر دو طرفِ آب، يك آتش‌بس ننوشته را خودبه‌خود اجرا مي‌كردند؛ نه تيري، نه تيرباري و نه آر‌پي‌جي…

راضیه تجار

دو نسل

پیرزن با موهای پنبه ای و چشمهایی که دو تکة شکستة زرد بود، روی تخت دراز کشیده و به عکس روی پا تختی نگاه می کرد.

اکبر صحرایی

پیرزن و تخم‌مرغ

به خاطر مرد میانسالی که تدارکات گردان را به عهده داشت؛ غیر از سه وعده غذای بخور و نمیر، هیچ چیز دیگری گیر بچه‌های گردان نمی‌آمد.

کسی که آمدنی است

کسی که آمدنی است

بی آنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بی سیم زمزمه کرد: عراقی ها آمدند. الان درست در ده متری من هستند.

احمد شاکری

زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه

داستان زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه نوشته احمد شاکری از نویسندگان و منتقدان ادبیات داستانی که در پنجمین جایزه ادبی یوسف مقام سوم را کسب کرده است

رحیم مخدومی

غریبه ی آشنا

يك‌ هيكل‌ نحيف‌، يك‌ قد كوچك‌، يك‌ صورت‌ تنگ‌ بالاي‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌، با دو دست‌ سفت‌ و ريشه‌اي‌… نامش‌ عبدالرحيم‌.

حبیب احمدزاده

پر عقاب

بله من به انتظار شکارت در اینجا نشسته‌ام و گلوله‌ی خمپاره‌ای نیز هم اکنون درون قبضه، انتظار فرمان مرا می‌کشد؛ فرمانی که در لحظه‌ی موعود از طریق این بی‌سیم، امواج نامرئی آن در فضا پخش شود.

محمد رضا زائری

کفشهایم کو؟

بزرگان کدامشان جلوی یک نفر عامی بلند می‌شوند؟» و برای همین فقط نیم‌خیز شدم و یک یا الله گفتم، بعد هم صدایم را کمی کلفت کردم و در حالی‌که سعی می‌کردم تن صدایم به اهل علم نزدیکتر باشد گفتم:‌ «سلَّمکم الله ان‌شاءالله» و بعد هم شرح لُمعه را برداشتم که برای درس حاضر شوم. احساس خوشی داشتم و فکر می‌کردم کم‌کم دارد یک‌ چیزهایی می‌شود.

نادر ابراهیمی

بیشرمانه زیستن

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

رحیم مخدومی

متعادل خمیده

یکی ایستاده بود، یکی خمیده، یکی خوابیده. شکارچی، ایستاده را به گلوله بست.

محمدحسن ابوحمزه

نرمش قهرمانانه

بی‌سیم چی اعلام کرد، بیست کیلومتر جلوتر از بقیه لشکرها توی دل دشمن هستیم، که فرمانده دستور توقف داد. بچه‌ها با شور و هیجان از آن همه پیشروی می‌خواستند دوباره حمله کنیم، جاده آسفالت را هم بگیریم اما فرمانده قبول نکرد.