داستان

اکبر صحرایی

کمین مجنون؛ داستانی از اکبر صحرایی

وقتی دو نفری توی سنگر کمین پنج مجنون، بیست و چهار ساعت نگهبان شدیم با چشم خود دیدم که نماز نمی خواند! توی سنگر کمین، در کمینش بودم تا سر حرف را با او باز کنم.

ابراهیم اکبری دیزگاه

مجسمه هیز

داستان کوتاه کوتاه «مجسمه هیز» نوشته ابراهیم اکبری دیزگاه درباره موضوع انقلاب اسلامی است.

منیرالسادات موسوی

فرشته

منیرالسادات موسوی متولد 1337 ملایر و دارای لیسانس ادبیات فارسی است. وی عضو انجمن قلم ایران و برگزیده جایزه ادبی یوسف بوده است. از آثار داستانی این نویسنده می توان به کتاب های: “جنگ و عشق”، “روزهای صورتی”، “می‌خواستیم زندگی کنیم”، “طوفان و زنبق”، “زندگی سبز”، “زندگینامه حلاج” و “پرستوهای بیقرار” اشاره کرد. داستان کوتاه “فرشته” به قلم منیرالسادات موسوی درباره موضوع انقلاب اسلامی است.

علی الله سلیمی

بوی فرشته در هوا

نمی توانستیم این حرف بایرام را باور کنیم. آن هم موقعی که می گفتند مردم علیه شاه و برنامه هایش قیام کرده اند. بایرام با خنده گفت:«پس شما خبر ندارید. امروز قرار است امام خمینی با هواپیما از پاریس به وطن برگردد. همه دارند می روند خانه اسکندر تا آمدن امام خمینی را در تلویزیون تماشا کنند.»

محمدحسن-ابوحمزه

ممل آمریکایی

محمدحسن ابوحمزه نویسنده ادبیات انقلاب اسلامی و دفاع مقدس به مناسبت ایام دهه فجر و جشنواره فجر، داستانکی با عنوان «ممل آمریکایی» نوشته است.

احمد شاکری

خواب نما

جیران چراغ گردسوز را خاموش كرد. خلخالها را از پا بیرون آورد و خود را بر بستر خواب رها كرد. صدای جیرجیركها از پنجره، به اتاق می‌ریخت.

اکبر صحرایی

جنگ تميز

ظهر گرما, نوجوانی زال و کوتاه قد, داخل سنگر نشسته بود و اسلحه کلاش خود را با روغن تميز می کرد برای حمله ی نيمه شب. با دست عرق سر و صورتش را گرفت, قطعه های تميز شده تفنگ را برداشت و شروع کرد به سوار کردن.

محمدحسن ابوحمزه

نماینده

با دیدن قایق یکی پیشنهاد داد خوب است با قایق به آن طرف شهر خرمشهر برویم .یکی دیگر از بچه ها که قبلا رفته بودسرا غ قایق گفت نمی برند . تصمیم گرفتیم نقشه ای بکشیم تا ما را به آن طرف ببرد.

رحیم مخدومی

فتنه ی کدخدا

کدخدای بالاده می خواست کدخدایِ کدخدایِ پایین ده هم باشد؛ یعنی کدخدای پایین ده، نوکر او باشد. ولی مردم پایین ده کدخدای نوکر نمی خواستند. آنها کدخدای نوکر را از ده بیرون کردند و به جایش یک کدخدای پهلوان گذاشتند.

ویروس

ویروس

.من و تنی چند از دوستانم به اتهام شلیک به سوی فرزندانمان دستگیر شده‌ایم. این واقعیت است ولی همه واقعیت این نیست.

اکبر صحرایی

دوغ صلواتی

ش رجب، پشت دیگ بزرگ رویی باد کرده و پارچ قرمز رنگ پلاستیکی را توی دست گرفته است. پارچ را هی توی دیگ می‌زند و دوغ را بهم می‌زند. گاه پارچ را بالا می‌آورد و دوباره می‌ریزد توی دیگ!

محمدحسن ابوحمزه

صید ماهی صبور

رفتار امدادگر تعجب همه را برانگیخته بود. خط که آرام می‌گرفت او نا آرام می‌شد. برانکارد را رها می‌کرد ، فرز و چابک به کنار رود می‌رفت. رودهائی که از شاخه اصلی اروند کبیر یا اروند صغیر جدا شده بودند، نخلستان‌های را تکه تکه کرده بودند و مانند شریان‌هائی در بدن نخلستان جریان داشتند.

رحیم مخدومی

دیگر قابل تحمل نیست

بعد از پایان درس، با طیب خاطر برای ادای قرض مقروضین و امنیت سفر مسافرین و آمرزش بد وارثین و بی وارثین دعا کرد. می خواست از بیرونی به اندرونی برود که طلبه دلش را زد به دریا و با گفتن خبر، خیال کرد کبریت به انبار باروت حاج آقا زده.

محمدعلی گودینی

صدایی شبیه بوق

من و زنم بعد از سي و پنج سال زندگي مشترك، مطمئن شده بوديم كه ديگر صاحب فرزندي نخواهيم شد. از اين روي با زندگي يكنواخت توأم با آرامش اخت شده بوديم. حتي در همان سالهايي كه تازه معلوم‌مان شده بود هرگز صاحب فرزندي نخواهيم شد، وقتي برخي از فاميل از سر دلسوزي و ترحم پيشنهاد مي‌دادند دستكم، طفلي ر ا به‌عنوان فرزند خوانده بزرگ كنيم، از اينكه نتوانيم بچه معصوم را به نيكي تربيت نماييم، هر بار سر باز زده بوديم.

امروز، بشریت…

امروز، بشریت…

پدرش که مرده بود همه ریسه شدیم خانه‌شان، برای عرض تسلیت و دلداری و همدردی و طبعاً با قیافه‌های محزون و غم‌زده. او بالای مجلس نشسته بود و برای رفقا که می‌آمدند و می‌رفتند سر تکان می‌داد. سر شام ما به حسب وظیفه کار کردیم و او بی‌آنکه از سر جایش تکان بخورد، دو پرس غذا را تمام ‌و کمال خورد و بعد مقابل نگاه متعجب بچه‌ها گفت: «آدم اعصابش که به هم می‌ریزد بیشتر غذا می‌خورد.»

احمد شاکری

انجمن مخفي

يكي از شبهاي سه‌شنبه است. شب سكوت. شب سرد. منبر، کنج حياط است. جاي وعظ و روضه، صداي گنجشكهاست كه از ميان شاخه‌هاي درخت خرمالوي حياط مي‌آيد. ميرزا روي صندلي نشسته است، آقاجان رو‌به‌رويش. من زانوبه‌زانوي آقاجان.

محمدحسن ابوحمزه

ماه ، ابر، اغتشاش

وقتی رقابت بعد از انتخابات شروع شد بی طرف ایستادم نظاره کردم تا روز های آشوب واغتشاش . آن وقت بود که حقیقت رافهمیدم.

انتهای تنهایی

دختر چهار ـ پنج ساله مراد، با این سن كمش، شفای برادرش را از «سیدآقا» گرفته؛ بعد او كه سالهاست زمینهای موقوفه سیدآقا را می‌كارد و آب می‌دهد و گرد ضریحش را می‌گیرد و پولهای نذری مردم را جمع می‌كند، این‌طور گرفتار و درمانده خشكسالی مانده.

اکبر صحرایی

رودخانه مرزی

صداي بهم خوردن آب شنيد. هراسان چشم چرخاند سمت شكاف كشتي به گ‍ِل نشسته. قطره عرق سرد توي صورتش راه افتاد و روي چانه‌اش چكيد. نگاه به پرتوهاي نور انداخت كه از شكاف كشتي داخل مي‌تابيد. تنش تپيد. بعد لرزيد. «واي خدا سرباز دشمن!»

دست کج، زبان راست

دست کج، زبان راست

بعضی از آدم‌ها سعی می‌کنند که دزدی را کاری زشت و ناپسند جلوه دهند. البته کاش فقط سعی می‌کردند؛ عده‌ای واقعا باورشان شده که امرار معاش از طریق دزدی کاری ناشایست است.