داستان

راضیه تجار

یاس های کبود

آسيد مرتضي عبا به سر كشيده، از سينه‌كش ديوار، به سوي مسجد سپهسالار مي‌رفت.

محمدحسن ابوحمزه

فری

فریدون سینه اش را سپر کرد. با دو انگشت تی شرت سبز رنگ تنش را کشید، به همه نشان داد و گفت :«اقدام علیه امنیت کشور، تخریب انوال دولتی تشویق اذان.» وکیل بند خندید و گفت:«تشویش اذهان، گا گول. تو رو چه به این کارها. سیاسی شدی؟»

علی موذنی

انوار

با آن که مطمئن بودم انوار در این آخرین عکس هم مثل بیست‌وسه عکس دیگر محو است، از محلول درش آوردم و دیدم که عکس از وقار انوار خالی است. البته تعجبی ندارد، چرا که انوار موجودی است ماورایی نه زمینی. مگر در عکسهایی که می‌گیریم، عکس ارواح و فرشته‌ها می‌افتد که عکس انوار بیافتد؟

حبیب احمدزاده

انتقام

باز نشسته بودم كنار شط و به جاي تيراندازي، سنگ‌هاي ريز را توي آب مي‌انداختم. همه جا سكوت بود و سكوت. ظهركه‌مي‌شد هر دو طرفِ آب، يك آتش‌بس ننوشته را خودبه‌خود اجرا مي‌كردند؛ نه تيري، نه تيرباري و نه آر‌پي‌جي…

راضیه تجار

دو نسل

پیرزن با موهای پنبه ای و چشمهایی که دو تکة شکستة زرد بود، روی تخت دراز کشیده و به عکس روی پا تختی نگاه می کرد.

اکبر صحرایی

پیرزن و تخم‌مرغ

به خاطر مرد میانسالی که تدارکات گردان را به عهده داشت؛ غیر از سه وعده غذای بخور و نمیر، هیچ چیز دیگری گیر بچه‌های گردان نمی‌آمد.

کسی که آمدنی است

کسی که آمدنی است

بی آنکه امید داشته باشد کسی از آن سو صدایش را بشنود، در گوش بی سیم زمزمه کرد: عراقی ها آمدند. الان درست در ده متری من هستند.

احمد شاکری

زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه

داستان زندگی به وقت دوازده و بیست دقیقه نوشته احمد شاکری از نویسندگان و منتقدان ادبیات داستانی که در پنجمین جایزه ادبی یوسف مقام سوم را کسب کرده است

رحیم مخدومی

غریبه ی آشنا

يك‌ هيكل‌ نحيف‌، يك‌ قد كوچك‌، يك‌ صورت‌ تنگ‌ بالاي‌ بيست‌ و پنج‌ سال‌، با دو دست‌ سفت‌ و ريشه‌اي‌… نامش‌ عبدالرحيم‌.

نادر ابراهیمی

یک قلب کوچولو

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.

حبیب احمدزاده

پر عقاب

بله من به انتظار شکارت در اینجا نشسته‌ام و گلوله‌ی خمپاره‌ای نیز هم اکنون درون قبضه، انتظار فرمان مرا می‌کشد؛ فرمانی که در لحظه‌ی موعود از طریق این بی‌سیم، امواج نامرئی آن در فضا پخش شود.

سقای آب و ادب

سقای آب و ادب

سه فصل از رمان «سقای آب و ادب» روایت داستانی زندگی حضرت عباس (ع) به قلم سید مهدی شجاعی

مجید اسطیری

پیراهن عبدالله

سر صبحانه از ننه پرسيد: «ننه، تو ميري شبه تماشا كني؟» ننه گفت: «نه ننه جان! حوصله ندارم.» بعد از من پرسید: «امسال كي عبدالله می‌خونه؟». گفتم: «نمی‌دونم.» پرسید: «کی ‌امام حسین می‌خونه‌؟» گفتم: «کل ممرضا»

محمد رضا زائری

کفشهایم کو؟

بزرگان کدامشان جلوی یک نفر عامی بلند می‌شوند؟» و برای همین فقط نیم‌خیز شدم و یک یا الله گفتم، بعد هم صدایم را کمی کلفت کردم و در حالی‌که سعی می‌کردم تن صدایم به اهل علم نزدیکتر باشد گفتم:‌ «سلَّمکم الله ان‌شاءالله» و بعد هم شرح لُمعه را برداشتم که برای درس حاضر شوم. احساس خوشی داشتم و فکر می‌کردم کم‌کم دارد یک‌ چیزهایی می‌شود.

نادر ابراهیمی

بیشرمانه زیستن

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

رحیم مخدومی

متعادل خمیده

یکی ایستاده بود، یکی خمیده، یکی خوابیده. شکارچی، ایستاده را به گلوله بست.

محمدحسن ابوحمزه

نرمش قهرمانانه

بی‌سیم چی اعلام کرد، بیست کیلومتر جلوتر از بقیه لشکرها توی دل دشمن هستیم، که فرمانده دستور توقف داد. بچه‌ها با شور و هیجان از آن همه پیشروی می‌خواستند دوباره حمله کنیم، جاده آسفالت را هم بگیریم اما فرمانده قبول نکرد.