امید ما

از کتاب درسياي بچگيام

چيزي يادم نمياد جز يه نگاه

که همون صفحه اول ميدرخشيد مث ماه

پيرمرد چشم اميدش به ما بود

اميدش به ما دبستانيا بود

با هزارتا آرزو چشم اميدش ميشديم

توي بازياي بچگي شهيدش ميشديم

حالا ما بزرگ شديم حال اميدتو بپرس

حال و احوال کوچولوي شهيدتو بپرس

 

***

 

خوش نداشتيم عکس ماهت

روي سکه ها وکنج اسکناسا بشينه

زينت قاباي خاتم بشه و

روی ميز با کلاسا بشينه

عکستو قاب ميگيرن فقط تماشا ميکنن

اسمتو ميارن و رسمتو حاشا ميکنن

چشم بيدار تو رو ديدن ولي

دلشون خوابه هنوز

بي خيال نگاه شرقي تو

چشم‌شون به اون ور آبه هنوز

این روزا دلم گرفته ولی باز

بغضمو ميخورم و همراه پا برهنه ها داد ميکشم:

حالا من چشم اميدم به توئه

من هنوز

انتظار فرج از نيمه خرداد مي‌کشم

 

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 3 = 1