برای معصومه آباد

قصه ای داری برایم از شب فریادها
از صدای خوف و وحشت در گلوی بادها
قصه ای از شور شیرین برادرهایمان
زخم شلاق و صبوری کردن فرهادها
از همان سلول های تنگ و تاریک و نمور
کوچ آن گمنام های جاودان در یادها
از اسیرانی که زیر مشت و رگبار لگد
همچنان آزاده تر بودند از آزادها
داستان امتداد سرفه های خونی ات
دیدن کابوس ِ ماندن در شب بیدادها
در صف ِ نحس ِ دو قاشق شوربای لعنتی
خوردن شلاق ها بر پیکر شمشادها…
قصه ات پایان ندارد … باز هم دنیا پر است
از وجود ِ نکبت ِ صدام ها… صیادها
گریه های نوعروسان عزادار ِ یمن
داغ ِ در آغوش خون خوابیدن دامادها
باز هم دنیا پر از سرگردهای قاتل است
خیل سربازان مست و خنده ی جلادها…
+
عاقبت اما جهان از “زندگی” پر می شود
مرگ پرپر می شود در مقدم میلادها
عشق ویرانی ندارد … در جهان کم نیستند
مثل تو معصومه ها و مثل تو آبادها …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

50 − 45 =