بوی فرشته در هوا

سفیدی برف نشسته روی کرت‌های مزارع حاشیه روستا چشم ها را اذیت می کرد، اما ما چشم دوخته بودیم به سفیدی برف یکدست و داشتیم درباره تلویزیون خانه اسکندر حرف می زدیم. سکوت اطراف ما را گاه صدای قارقار کلاغی بر هم می زد که انگار روی برف ها دنبال چیزی می گشت. نشسته بودیم روی دیوار کوتاه باغچه عینی و پاهای مان را در هوا تکان می دادیم. ما چهار نفر بودیم. بایرام هم از راه رسید و گفت:«زود باشید بیایید برویم میدانگاه، همه آن جا جمع شده اند دارند از تلویزیون حرف می زنند.» با شنیدن کلمه تلویزیون همه بی اختیار برگشتیم زل زدیم به بایرام که کت راه راه بلندی پوشیده بود و یک کلاه پشمی هم گذاشته بود سرش که آن را تا روی گوش ها و بالای چشم هایش پایین کشیده بود. یقه کت را هم به طرف گردنش برگردانده بود که این طوری فقط چشم های ریزش از آن زیر معلوم بود. گفت:«گمانم از تلویزیون اسکندر حرف می زنند.» و بخار دهانش به سمت بالا موج برداشت.

برگشتیم به همدیگر نگاه کردیم. از وقتی اسکندر از شهر تلویزیون خریده و به روستا آورده بود، خیلی ها با او سرسنگین شده بودند، کمتر با او حرف می زدند و سعی می کردند به خانه اسکندر رفت آمد نکنند. البته روزهای اول که اسکندر تلویزیون را به روستا آورد، تقریباً همه پشت خانه اش صف کشیده بودند تا ببیند آن دستگاه کوچک به قول حیدر نقاش، جادویی چه چیزی را نشان می دهد. وقتی دیدند در بین برنامه هایش زن ها بدون روسری آواز می خوانند، خیلی ها رویشان را برگرداندن و دیگر هم به دیدن برنامه های تلویزیون در خانه اسکندر نرفتند. چند روز بعد که نقل تلویزیون خانه اسکندر دهان به دهان بین مردم روستا می چرخید، وقتی به گوش حاج فیاض، امام جماعت مسجد روستا رسید، او گفت نگاه کردن به برنامه های تلویزیونی که اصول شرع و دین را رعایت نمی کند، حرام است.

همین مسئله باعث شد مردم روستا از اسکندر و خانه و او دوری کنند و کم کم موضوع تلویزیون را که روزهای اول برایشان تازگی و هیجان داشت کم کم فراموش کنند.

حالا که بایرام می گفت همه در میدانگاه جمع شدن و دارند درباره تلویزیون خانه اسکندر حرف می زنند، برای ما عجیب بود. مخصوصاً که از مدتی قبل همه جا صحبت از شلوغی و تظاهرات و قیام مردم در شهر بود و در روستای ما هم چند باری ما به دعوت حاجی فیاض در میدانگاه روستا جمع شده و علیه شاه شعار داده بودیم.

ذوقی، راننده مینی بوس روستا که هر روز صبح از روستا به شهر مسافر می برد و غروب هم آنها را بر می گرداند، می گفت:«در شهر ریخته اند شیشه های کاباره ها و مشروب فروشی ها را شکسته اند.»

ما نمی دانستیم کاباره و مشروب فروشی دیگر کجاست، اما امیرعلی که چند سالی از ما بزرگتر بود، همان روز گفت :«در کارباره ها و مشروب فروشی ها کارهای خلاف دین می کنند.» بعد سرش را چرخاند به سمت خانه اسکندر و گفت:«مثل همین خانه اسکندر که تلویزیون را آورده و برنامه های حرام آن را نگاه می کند.»

در سکوت داشتیم به تلویزیون خانه اسکندر فکر می کردیم که دیدیم چشم های درشت فیضی دو دو می زند. لب هایش را ورچید و گفت:« حتماً می خواهند بروند تلویزیون اسکندر را بشکنند!»

بایرام گفت:«فکر نمی کنم.»

دوباره چشم به دهان او دوختیم. گفت:«اتفاقاً برعکس است.»

فیضی گفت:«جان به لب مان کردی بایرام! اگر چیزی می دانی بگو دیگه.»

بایرام خندید و گفت:«شنیدم همگی باهم می خواهند بروند خانه اسکندر تلویزیون تماشا کنند.»

نمی توانستیم این حرف بایرام را باور کنیم. آن هم موقعی که می گفتند مردم علیه شاه و برنامه هایش قیام کرده اند. بایرام با خنده گفت:«پس شما خبر ندارید. امروز قرار است امام خمینی با هواپیما از پاریس به وطن برگردد. همه دارند می روند خانه اسکندر تا آمدن امام خمینی را در تلویزیون تماشا کنند.»

به همدیگر نگاه کردیم. انگار می خواستیم از همدیگر بپرسیم یعنی اگر ما هم بخواهیم برویم، به خانه اسکندر راه می دهند. آن موقع که اسکندر تلویزیون را تازه از شهر آورده بود و قبل از این که حاج فیاض بگوید دیدن این برنامه های تلویزیون حرام است، مردها وقتی می خواستند بروند خانه اسکندر تلویزیون تماشا کنند، بچه ها را با خود نمی بردند و می گفتند دیدن این برنامه ها برای بچه ها خوب نیست.

فیضی از بایرام پرسید:«یعنی ما را هم راه می دهند برویم تماشا کنیم؟»

بایرام کلاه پشمی خود را از سر برداشت، مرتب کرد و دوباره کشید روی موهای شلخته و آشفته اش و گفت:«آره پسر، حالا وضع فرق کرده، تلویزیون می خواهد آمدن امام خمینی را نشان بدهد.» و برگشت به سمت میدانگاه روستا راه افتاد. ما هم از روی دیوار پایین پریدیم و راه افتادیم دنبال بایرام.

برف یکدست، راه باریک کنار جوی آب را پوشانده بود. فقط ردپای ما بود که در آن صبح اول وقت به طرف باغچه عینی آمده بودیم. پا جای ردپای خودمان می گذاشتیم و به طرف میدانگاه روستا می رفتیم. بخار آبی که از سمت چشمه وسط روستا می آمد، برف کناره های جوی را ذوب کرده و منظره زیبایی به آن داده بود. حالا که قرار شده بود امام خمینی بیایند، دوست داشتیم لحظه آمدنش را ببینیم. وقتی به میدانگاه رسیدیم دیدیم خلوت است و کسی در آن جا نیست. برگشتیم به بایرام نگاه کردیم.

گفت:«حتماً رفته اند خانه اسکندر.»

بعد پا تند کرد و گفت:«زود باشید ما هم برویم.»

از طرف کوچه مسجد راه افتادیم به طرف خانه اسکندر. وقتی جلوی خانه او رسیدیم دیدیم آن جا شلوغ است. چند نفر از زن ها کنار دیوار ایستاده بودند. انگار منتظر بودند کسی از داخل خانه به آنها خبر بیاورد. بایرام جلوی ما حرکت می کرد. بچه های کوچک را از سر راهش کنار زد و جلو رفت.

ما هم می خواستیم برویم داخل خانه که صدای ننه مهپاره را از پشت سر شنیدم. برگشتم نگاه کردم. با خوشحالی دستش را مشت کرده بود و به سینه می زد. گفت:«خدایا شکر، بالاخره امام خمینی می آید.»

برگشتم پا تند کردم. داخل حیاط چند نفری در رفت و آمد بودند. به طرف اتاقی که جلوی آن تعدادی کفش مردانه بود رفتیم. از داخل اتاق صدای بلند تلویزیون می آمد که گاه در صدای مردهای روستا شنیده نمی شد. کسی حواسش به ما نبود. کفش ها را کندیم و رفتیم داخل اتاق. مردهای روستا دور تا دور اتاق نشسته و به صفحه تلویزیون چشم دوخته بودند که در گوشه بالای اتاق بود. یکدفعه چشمم به حاجی فیاض خورد که جلوتر از بقیه و نزدیک تر به صفحه تلویزیون نشسته و مشتاق تر از بقیه به صفحه تلویزیون خیره شده بود و مدام از بقیه می خواست سکوت را رعایت کنند. عده ای ساکت نشسته بودند اما بعضی ها با دیدن بعضی از صحنه های تلویزیون با هیجان حرف می زدند و باعث همهمه در اتاق می شدند. اسکندر هم با خوشحالی به مهمان های خانه اش چای می داد و از این که دیگر کسی او را به خاطر داشتن تلویزیون سرزنش نمی کرد و اتفاقاً حالا قدردانی می کردند خوشحال بود.

همان کنار در، گوشه ای نشستیم و سعی کردیم از بین جمعیت صفحه تلویزیون را ببینیم. تلویزیون جای وسیعی را نشان می داد که خیلی ها آن جا منتظر ایستاده بودند.

حاج فیاض گفت:«این جا فرودگاه مهرآباد تهران است.»

چند نفری با انگشت این سوی و آن سوی تصویر را به همدیگر نشان دادند و چیزهایی را گفتند که حاج فیاض حرف آنها را قطع کرد و با شادی و هیجان دوباره گفت:«آسمان را ببینید. این هواپیمای امام خمینی است که دارد در آسمان فرودگاه دور می زند. می خواهد روی باند فرودگاه بنشیند.»

یکدفعه صدای صلوات در اتاق پیچید. حاج فیاض گفت:«خیلی عجیب است. تلویزیون دارد صحنه ورود امام خمینی را به صورت زنده نشان می دهد.» وقتی هواپیما روی زمین نشست، حاج فیاض صلوات فرستاد و بعد با صدای بلند گفت:«بالاخره امام خمینی آمد.» برگشتم به بایرام و فیضی نگاه کردم. آنها هم ذوق زده بودند. اسکندر هم سینی چای را گذاشته بود وسط اتاق و داشت به تلویزیون نگاه می کرد. اشک شوق در چشم همه جاری بود.

حاج فیاض بلند شد و گفت:«برویم مسجد به شکرانه بازگشت پیروزمندانه امام خمینی به وطن نماز شکر اقامه کنیم.» تلویزیون همچنان استقبال باشکوه از بازگشت امام خمینی را نشان می داد.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

85 − = 76