بُرد بُرد ؛ حکایتی از احوال این روزها

برد برد

صبح هنر | محمدحسن ابوحمزه، نویسنده دفاع مقدس و انقلاب داستان کوتاهی با نام «بُرد بُرد» منتشر کرد.

مسابقه ما با لات و لوت ها داشت تمام می شد که مربی از روی سکو داد زد: بُرد بُرد.

یک لحظه حواس همه پرت شد ، توپ از زیر پای هافبک تیم حریف به اوُت رفت بازی متوقف شد. همه ایستادیم دور بر خود را نگاه می کردیم چی شد ، کی بود چی رو بُرد؟

ما از اول نمی خواستیم اصلا با لات و لوت ها مسابقه بدهیم می دانستیم بیایند توی محله ما دنبال فوتبال نیستند ، آنها دنبال چشم چرانی ، فروختن مواد ، دزدی و از این دست کارها بودند ، هنوز قهوه خانه ای که زمانی پاتوقشان بود و هرکثافت کاری در آنجا می کردند توی محله بود.

مربی اما گوش نکرد کاپیتان جدیدی را انتخاب کرد. مربی که دیگر پیر شده بود و سالها هم گوشه کنارتیم بود ، بهره اش را به اندازه کافی برده بود ، فوتبال برایش مهم نبود. تا ما حرف هم می زدیم کاپیتان می گفت “اون با من” بعد متوجه شدیم پیشاپیش خودش قرار مسابقه را گذاشته است.

برای مسابقه رفتیم توی محله ی دیگر اما از همان اولِ بازی ، لات ها از بازی برگشت حرف می زدندکه حتما باید در زمین ما برگزار شود.

همین شد که بعد از فریاد مربی ، کاپیتان تیم ما از وسط زمین دوید رفت توی گوش مربی حرف هایی زد، او را سر جای خود نشاند. نفهمیدم چی شد اما حرکات تندِ دست کاپیتان و این که مثل بادبادک سوراخ شده بالا و پائین می پرید ، به چپ و راست می رفت نشان می داد ماجرا خیلی جدی و مخفی است.

کاپیتان مربی را که سر جای خود نشاند ، نزدیک هواداران ما رفت چیزهایی گفت ، دست هایش را بالا برد ، به هم زد به زبان فوتبالی خواست آنها ما را تشویق کنند.

صدای بچه ها دُور زمین بلند شد که فریاد می زدند : بُرد  بُرد ، بُرد بُرد ، هی هی.

کاپیتان رفت توپ را برداشت با خنده معروفش وارد زمین شد شورتش را بالا کشید ، از کاپیتان تیم رقیب هم عذرخواهی مُفصلی کرد .خواست اوُت راپرتاب کندکه “فوروارد” تیم حریف رفت با قُلدری توپ را از دست کاپیتان گرفت او را هُل داد و اوُت را پرتاب کرد.

ما اعتراض کردیم اما کاپیتان تشر زدکه دخالت نکنید خودم حَلش می کنم و ضد حمله حریف توپ را به تور دوازه ما چسباند. تا آخر بازی ما نه از شعارها چیزی نفهمیدم نه از بازی ، چقدر پاس اشتباه کاپیتان انداخت زیر پای بازیکنان حریف.

وقتی وسط بازی گفتند پای کاپیتان تیم حریف شکسته است و همه برای خوردن آب اطراف”دبه “آب اهدائی تیم لات ولوت ها جمع شده بودیم ازکاپیتان راز شعار” بُرد بُرد” هوادران و مربی را پرسیدیم گفت :

– یعنی هردو طرف برنده ایم دیگه، بُرد بُرد.

بُردبُرد را خیلی با حوصله گفت و چنان با انگشتانش نمایش داد که ما باورمان شود اما نشد. خواستم به کاپیتان بگویم “روی پیشونی ماچیزی نوشته” اما نگفتم .دوباره تیم می بازد کاسه کوزه سر ما می شکند که شما حرف اضافه زدید ، باختیم.

بازی تمام شد اما آنقدر تیم حریف جِِرزنی کرد، داور را تهدیدکرد تا گل ما را نپذیرد ، ضربه پنالتی بی جهت برای ما گرفتند و دبه درآروند که نفهیمدیم نتیجه بازی به نفع کدام تیم تمام شده است بردیم ، باختیم یا مساوی کردیم. اما نمی فهمیدیم چرا کاپیتان بی جهت نیشش باز است .

ما که خسته بودیم ولو شدیم ، مربی ،کاپیتان و لیدر تیم سوار ماشین های گرانقیمت خود شدند و زودی رفتند.

خسته ازیک بازی بی نتیجه ، رفتیم سراغ ساک های لباس ،آن وقت متوجه شدیم ای دل غافل فریاد مربی برای چه بوده است.

سارقین ساک های همه را خالی کرده بودند، همه لباس های ما را برده بودند.آنجا بود که فهمیدیم چرا هواداران تیم حریف آن اطراف پرسه می زدند و گاهی به مسخره کاپیتان ما را تشویق می کردند، او جوگیرمی شد با حرکاتش باعث خنده ما و دیگران می شد.

علت فریاد بُرد بُرد مربی هم برای ما نمایان شد که دیگر دیر شده بود.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

34 − 29 =