بی گمان کربلا فقط غم نیست

هیچ فرقی نمی کند تا کی، چشم دلدادگان به در باشد
بی گمان دل به راه باید داد، حکم معشوق اگر سفر باشد

می رود کاروان و آگاه است، مقصدش (قربة ً الی الله) است
تیر دشمن که می رسد بایست، سینه ی دوستان سپر باشد

بین این کاروان قرار یکی ست، دل هفتاد و چند یار یکی ست
گرچه در چهره این شبیه علی(ع)، آن شبیه پیامبر(ص) باشد

کوفه با لشکری سواره نظام، می شتابد به پیشواز امام
بلکه با میزبانی اش یک عمر، در تمام عِراق سَر باشد!

ناگهان دست می دهد در راه،شهر۫ یکدست با عبیدالله
غیرت از دست می دهد ناگاه، آنکه مشتاق سیم و زر باشد

می رسد لحظه ی مصاف اما، شرح این قصه در توانم نیست
«شور» وقتی که بیکران بشود،«شعر» خوب است مختصر باشد!

می روم پای بیت هایم را، بکشانم به دسته های عزا
نذر دارم که این غزل با من، چـارده قرن دربدر باشد

راه ما تا حسین(ع) بسیار است، تا حسینیّه گر چه راهی نیست
چشممان محو منبر است انگار، بلکه قدری خلاصه/تر باشد!!

بی گمان کربلا فقط غم نیست، کربلا نیمی از محّـرم نیست
یک جهان جان نداده تا امروز، بغض یک کوچه بارور باشد

وای بر ما اگر ارادتمان، جز همین چند جمله چیزی نیست:
ناله هایی که با ریا بزنیـم، اشک هایی که بی اثر باشد…

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

69 − = 59