تهی؛ داستانی ازمجید اسطیری

صبح هنر | تهی:داستانی ازمجید اسطیری

بهمن مثل جنین توی خودش مچاله شده بود. لرزیدن بدنش مشخص بود. یک لرز دائمی توی بدنش بود. از لحظه ای که اولین قطره­ی باران روی صورتش چکید لرز شروع شده بود و رهایش نمی کرد. صمد هم کنارش نشسته بود و پاهایش را جمع کرده بود و نگاهش یک سره به دهانه غار بود . بهمن می لرزید و می لرزید. هر از گاهی یک موج شدید توی بدنش می افتاد که به رعشه می ماند. احساس می کرد امشب می میرد . هر چند خیلی مطمئن نبود. در واقع دوست داشت همان شب و همان جا توی آن غار بمیرد. «اگه بمیرم راحت می شم. اگه بمیرم راحت میشم . همه راحت میشن از همه مهم تر خودم راحت میشم . مامان راحت می شه . بابا راحت می شه . از همه مهمتر خودم راحت می شم . قصه­م تموم میشه . قصۀ من امشب این جا توی این غار تموم می شه . همه راحت میشن. مینا هم راحت میشه. اما اون که اصلاً ناراحت نبوده که راحت بشه». ناگاه نور شدیدی دهانۀ غار را روشن کرد و حجم سفید ناپیدایی را ریخت داخل غار. بهمن و صمد هر دو از جا پریدند. و بهمن سریع به ذهنش رسید که شنیدن صدا نباید چندان طول بکشد. بس که نور زیاد بود و زیاد. در همان مجال کوتاه که بیش از ۳-۲ ثانیه نشد ترسید و یک موج لرز شدید در تمام عضلاتش پیچید و زود سرش را پایین انداخت و مثل قبل پیشانی­اش را گذاشت روی زانوان به هم چسبیده اش صدای رعد مهیب و طولانی بود. مثل سرفه های خش دار و پشت سر هم بابا. «یعنی بابا از جاش بلند میشه؟ یعنی بابا روزی رو می بینه که دیگه مجبور نباشه ۴ مدل دارو بخوره؟ یعنی اون سرفه­ها تموم میشه؟ اون خلط های سفید پنیری شکل بد بو تموم می شه؟ یعنی میشه روزی برسه که من توی صورت بابا نگاه کنم و مثل قدیم با هم حرف بزنیم و بخندیم و من نگران نباشم که نکنه یه موقه از حالت چهره­م بفهمه که دهنش چقدر بوی بدی میده.» بهمن مثل جنین توی پتو فرو رفته بود. صمد مدام فحش می داد و زیر لب غرغر می کرد. فحش های ناموسی به آسمان می داد که حالا باریدنش گرفته و هی از خودش صدا در می آورَد. فحش می داد که هر چه پنبه کرده بودیم رشته کرد! و بهمن در همان حال لرز حواسش بود که صمد ضرب المثل را چپه گفت ولی نمی دانست فهمیده که اشتباه گفته یا این که فکر می کند درستش همین است. خب توی خانه و مدرسه اگر حرف زدن یاد نگرفته باشی توی زندان که دیگر محال است درست حرف زدن را یاد بگیری. اما صمد همین طور ادامه می داد و به زمین و زمان و آسمان فحش می داد که هر چه چاله کنده بودیم پر آب شده.

«چرا قبول کردم؟ اصلاً چرا قبول کردن با صمد بیام؟ من که اوضاعم داغونه، فکرم خرابه برای چی اومدم که حالا هی به جونم غر بزنه که پس حواست کجاست و چرا درست کمک نمی کنی و آخرش جفتمون رو به فنا می دی و این حرف ها ، حالا هم نمی تونم ولش کنم به امون خدا و برم. چرا قبول کردم؟ به خاطر اون اشرفی، به خاطر پول. به خاطر یه کوزه پر از اون ها. واقعی بود؟ خیلی واقعی به نظر می اومد. به دو سه تا از اونا میشه همهء مشکلات رو حل کرد. نگرانی های مینا تموم میشه. پول بیمارستان بابا هم جور میشه.» بهمن بالا سر بابا بود و داشت کتاب می خواند. از اول ترم یک کلمه هم درس نخوانده بود و حالا با تنفر به خطوط کتاب نگاه می کرد. صبح از خانه آمده بود بیمارستان و مادرش را دیده بود که کنار تخت بابا روی موزاییک های سرد و کثیف دراز کشیده. مادر را بیدار کرد و فرستاد خانه و خودش پیش بابا ماند. یک ماه بود که کارشان همین بود. یک شب بهمن یک شب مامان و شاید هفته ای یک بار میلاد آن هم پنج شنبه­ها که فردایش مدرسه نداشته باشد. دیگر داشتند خسته می شدند و بهمن از خودش می پرسید تا کی طاقت خواهند آورد. معلوم بود که مادرش خسته شده بود. صبح ها به محض این که بهمن وارد اتاق می شد مادر چادرش را به سر می کرد و کیفش را بر می داشت و می رفت . نگاه بابا رمق نداشت. البته از روزهای اول کمی بهتر بود اما آن قدر نبود که خیال بهمن را راحت کند.

نگاه بهمن روی خطوط کتاب بود اما ذهنش درگیر بیمه و هزینه بیمارستان بود و نمیدانست آخرش بنیاد هزینهء این مدت اقامت در بیمارستان را قبول میکند یا نه و اگر قبول نکند« پول از کجا بیاوریم؟ » وقتی صمد وارد اتاق شد بهمن چنان جا خورد که انگار مرده ای زنده شده باشد. «صمد که زندان بود!» و وقتی صمد داشت باهاش روبوسی می کرد با خودش گفت «قرار که نبود تا ابد توی زندان باشه» صمد روی تخت خم شد که با شوهر خاله اش روبوسی کند. بهمن بازویش را گرفت. و گفت «نباید باهاش روبوسی کنی. قدغنه» صمد گفت«برای خودشون می گن این حرفارو بابا بی خیال» و هر چقدر پدر بهمن صورتش را کنار کشید فایده نداشت. بهمن یک ماسک از توی جعبه بیرون کشید و به طرف صمد گرفت «حداقل بگیر این رو بزن ، خطرناکه بابا» اما صمد ماسک را هم نزد و گفت «نه داداش می خوام برم فقط اومدم علی آقا رو ببینم و برم . خیلی ناراحت شدم به مولا گفتن شما بیمارستان بستری شدی. آخرش اون ترکش نامرد کار خودش رو کرد. نه؟». پدر بهمن پرسید؟ «کی اومدی بیرون؟ » صمد گفت« پریروز» و سرش را چرخاند به طرف در اتاق که دو دختر جوان از راهروی بخش رد شدند. وقت ملاقات بود و بخش شلوغ بود. صمد گفت« خوبه، حوصله ات هم سر نمیره» و با سر به در اتاق اشاره کرد و بعد نزدیک گوش بهمن گفت« یه دقه بپیچ بیا بیرون یه کاری باهات دارم» .

***

بعد از آن یک سالی که بهمن با خودش کلنجار رفت و خودش را آزار داد که چرا رابطه اش با سمیرا خراب شده و چرا سمیرا یک ارزن هم حسابش نکرد و چرا خودش نتوانست کاری کند که این رابطه ثمر بدهد و هزار چرای دیگر، بالاخره کم کم از خواب بیدار شد و فهمید که آن رابطه­ی مضحک هر چه بوده عشق نبوده . «نه، اسمش عشق نبود. هر چند من به خاطرش کلی شعر عاشقانه حفظ کردم و آن همه با شعرهای حافظ گریه کردم و شب ها می رفتم  می دویدم از زور آن همه انرژی که یک نگاه سمیرا سر کلاس به جانم می ریخت. هر چند اسمش را روی صندلی های دانشگاه حکاکی کردم هر چند ته تویش را در آوردم که این ادکلنی که می زند چیست و رفتم نصف وام آن ترم دانشگاه را دادم و آن ادکلن را خریدم فقط و فقط به این خاطر که هر شب ۲ تا پوف به بالشم بزنم بلکه خوابش را ببینم که ندیدم که ندیدم، اما نه، هیچ کدام این ها عشق نبود. من هنوز عشق را تجربه نکرده ام. یقین دارم که من هنوز عاشق نشده ام. عشق یک کیفیت بی نظیر تکان دهنده است که به زندگی ات معنای فراتر از این ادا و اصول ها می­دهد و شاید اصلاً هیچ کدام از رفتارهایت تغییر نکند اما…» خلاصه با خودش کنار آمد که رابطه­ای که ترم دوم دانشگاه برای یک دانشجوی کاردانی مکانیک ایجاد شود یک شوخی مسخره است و هنوز باید منتظر باشد تا عاشق شود.

توی همین حال و هوا ها بود که ماجرای مینا شروع شد روز اول تمرین گروه وقتی که بچه ها سازها را جمع کردند همین که بهمن کمانچه را توی جعبه گذاشت و دو تا قفل فلزی را با صدایی که خیلی خوشش می آمد بست. مینا از پشت سر گرفت «خسته نباشید» بهمن هم گفت خسته نباشید و ساز را برداشت که برود. مینا با لبخندی بر لب گفت «واقعاً من رو نشناختید؟» بهمن دقیق­تر نگاه کرد اما باز یادش نیامد. خیلی ناراحت شد چون می دانست که زن ها توی عالم مسخره­ی خودشان خیلی بهشان برمی­خورد اگر فراموششان کرده باشی و مجبور بشوند خودشان را دوباره معرفی کنند. بهمن گفت «شرمنده خاطرم نیامد کجا همدیگر رو دیده ایم» و مینا کماکان با همان لبخند ساکت ایستاده بود و دستۀ جعبه سازش را با دو دست گرفته بود جلوی خودش و تاب های کوچک می داد. بهمن که دید این طوری خیلی ضایع است فکر کرد ناچار باید یکی دوتا حدس روی هوا بزند شاید یکیش بگیرد و اصلاً مهم هم نیست که بگیرد، «باید یه چیزی بگم» اما حدسهایش هم درست از کار در نیامد و بالاخره مینا ناراحت شد و برگشت که برود »یه کم بیشتر فکر کنید حتماً تا جلسه بعد یادتون میاد» در ذهن بهمن گذشت که «احمق ! حتماً که هیچ، شاید هم نه، ابداً یادم نمیاد!» اما در همان لحظۀ برگشتن و رفتن مینا با خودش گفت «شاید این همون «عشق» باشه.»

***

صمد به پیرمرد گفت« لوطی اینم رفیق من. پایه س . فقط می خواد یه نظر اون اشرفی رو ببینه. می دونی می خواهد خیالش راحت باشه.»

پیرمرد دستی به سبیل بلند و زردش کشید و گفت «مگه به تو نشون ندادم؟»

صمد گفت «میدونم . خدا وکیلی من شک ندارم. از همین فردا می خوام برم پای کار ولی دست تنهایی نمی تونم. خودت که گفتی. اصلاً برای این که خیالت راحت شه این پسر خاله منه. با هم بزرگ شدیم. شک نکن بهش . اشرفی رو نشونش بده دلش آروم بگیره باهام بیاد» .

چانۀ باریک و ریز پیرمرد با آن ته ریش سفید که تیغ تیغی بود زیر آن سیبل های بلند زرد که نمی گذاشت دهان پیرمرد دیده شود کافی بود. که بهمن همان جا تصمیم بگیرد از جایش بلند شود و از آن اتاق شلخته و تاریک و کوچک بزند بیرون اما تا نیم­خیز شد که برود پنجۀ قوی و بزرگ صمد که حاصل یک عمر کارگری بود، مچ باریک بهمن را گرفت و با یک تکان او را سرجایش نشاند. صمد زیر گوشش گفت «یه دقه آروم بگیر. به خاک عمو جعفر اشرفی واقعیه» و رو به پیرمرد گفت «لوطی چرا دست دست می کنی برو بیارش دیگه.» و چشم های نافذ پیرمرد خیره بود به بهمن که حالا توی آن نگاه نافذ ترس را هم می دید. بهمن پیش خودش مطمئن بود که پیرمرد ریگی به کفش دارد و نگران است که نتواند سر او را به سادگی صمد شیره بمالد. می دانست که پیرمرد می ترسد حنایش برای او رنگی نداشته باشد. این است که دست دست می کند. روی همین حساب ها بود که بهمن که از دیروز که صمد آمده بود بیمارستان عیادت پدرش، تشویش داشت و داشت تا همین امروز که در کوچه های رو به ویرانی و درهم فرو ریختۀ شهر دنبال صمد می آمد تا برسند به خانۀ پیرمرد (که صمد بهش می گفت لوطی)، حالا دنگش گرفته بود یا در واقع حرصش گرفته  بود یا شاید  بازی اش گرفته بود که همۀ جرئتش را جمع کند توی نگاه ش و خیره شود به چشم های این لوطی که به نظرش نالوطی می آمد و با آن نگاهش حالیش کند که «نامرد بی همه چیز این پسر خالۀ خدازده­ی حبس کشیده­ی از همه جا رونده­ی من رو خر گیر آوردی که بیفته دنبال وسوسه های کثیف تو و تهشم هیچی به هیچی، یا میراث فرهنگی بگیردش دوباره بفرستنش پشت میله ها یا اگه زد و یکه کوزه اشرفی پیدا کرد تو بیای سهمت رو ازش بگیری بی این که کمترین زحمتی کشیده باشی و …»

اما در کمال تعجب بهمن، پیرمرد از جایش بلند شد و پرده­ی پستو را کنار زد، صندوقچه­ی کوچکی را بیرون کشید و درش را با کلید کوچکی که توی جیبش بود بازکرد و یک جسم گرد و تخت کوچک را بیرون آورد و مستقیم گرفت به طرف بهمن ، بهمن با تردید دستش را دراز کرد و سکه را گرفت . صمد گفت « ماهه به خدا . نگاش کن چه خوشگله.»

 دو روز بعد لوطی آن دو را ترک موتور قراضه اش سوار کرده بود و ساعت ۵/۳ صبح راه افتاده بودند. تیشه و بیلچه توی یک گونی کهنه پیچیده شده بود و توی پالان موتور بود از همان لحظه ای که راه افتادند نوک تیز تیشه به هر تکان موتور می خورد به پشت ساق بهمن و اذیتش می کرد. تازه این تا وقتی بود که توی شهر بودند. وقتی افتادند توی جادۀ خاکی وضع خیلی بدتر شد و وقتی حتی از جادۀ خاکی هم بیرون رفتند و از میان تپه ها می گذشتند بهمن احساس میکرد پوست پشت ساقش حتما کنده شده. به لوطی گفت نگه دارد ولی او گفت «کمی دندان روی جگر بگذاری رسیده ایم» بهمن گفت «خیلی داریم دور می شیم ها . تو که گفتی همین کنار شهره.» لوطی گفت: « تو هنوز هم به لوطی اعتماد نداری؟ » هیچ نوری وجود نداشت فقط چراغ موتور بود که مسیر را روشن می کرد و اتفاقاً همه­ی اطراف را خاموش می کرد. فقط باید به جلو نگاه می کردند. بهمن به آسمان نگاه کرد که ابری بود ومثل یک سقف نارنجی بالای سرشان گسترده شده بود. از یک جا به بعد لوطی چراغ موتور را خاموش کرد و ایستاد. صمد گفت« اینجاس؟» لوطی گفت« نه ،این کنار یه روستائه . نباید چراغ موتور رو ببینن. یه بار قبلاً رفتن گزارش دادن . یه کم صبر کنید چشمتون عادت می کنه.»

و همین طور هم شد . کمی که صبر کردند چشمشان به سیاهی عادت کرد و بهمن تازه توانست شکل آن سنگهای نوک تیز خنجر مانند را که از تپه های اطراف بیرون زده بود ببیند. آسمان ابری اندکی از نور نارنجی رنگ شهر را منعکس می کرد و با همان نور بود که باید مسیرشان را می دیدند.

سوال های زیادی توی ذهن بهمن بود که می دانست هیچ کدامشان را نباید بپرسد چون پرسیدنشان دیگر فایده ای نداشت. چون حتی اگر با سوالهایش مچ لوطی را می گرفت به خاطر صمد هم که شده دیگر نمی توانست بزند زیرش.

کمی قدم زدند و آهسته آهسته از کنار چراغ های روشن روستا عبور کردند. به کنار درختی رسیدند و لوطی موتور را همان جا گذاشت و به تنۀ درخت زنجیر کرد. مسیر سر بالایی بود. بهمن با این که خیلی جلوی خودش را گرفته بود از دهانش پرید«دیگه کجا داریم می ریم؟ می فهمی چقدر دور شدیم؟ اما این بار صمد بود که برگشت با تغیّر گفت« خفه شو دیگه . هی غرغر می کنه» بالاخره به بالای تپه ای رسیدند و لوطی از آنجا به فضای وسیع بین چند تپه اشاره کرد و گفت «اونجاس. اون سه تا گودال رو می بینید. شما باید بین اون سه تا گودال رو بجورید. به جان بچه­م که این جا پر گنجه . اصلاً این جا خودش گنجه.» بهمن در روشنایی رقیق صبحگاهی به آن محوطۀ وسیع نگاه کرد که گُله گُله علف های کوتاه قد، رنگ سبز بهش زده بودند و این طرف و آن طرفش تک و توکی لالۀ سرخ دیده می شد . بعد از آن همه بیقراری بالاخره احساس آرامش کرد.

***

«قصۀ ما مثل همه­ی قصه هاست چندان فرقی با قصۀ بقیه نداره از اون اولش از اون قرارهای قایمکی، اون سینما رفتن ها، اون نجواها ، اون قدم زدن ها تا بعدش مطرح کردن با مامان که مامان به بابا بگه بعدش جنگ و دعوا با بابا بعدش قهرکردن من، سه شب توی خوابگاه همکلاسی ها خوابیدن تا جرو بحثای بعدی، کشمکش های مینا و خانواده اش، این توهم که ما چقدر عاشق هستیم که داریم به خاطر همدیگر می جنگیم، پوفـــ ، چه مسخره تا بالاخره اولین جلسه خواستگاری. لحن سرد پدر مینا ، سکوت سنگین بابای من .  اون شرط و شروط ها . خونه، خونه ، خونه، کار، کار، کار، پس انداز ، پس انداز ، آغاز مشکلات روی سر من و همۀ امیدم این وسط خود مینا بود و همه چیز رو می تونستم تحمل کنم تا اون روزی که آخرش مینا هم ولم کرد و برام شرط و شروط گذاشت و همۀ اینا مثل قصۀ همس. مثل قصۀ همه آدما. همه­ی قصه ها شبیه همن . همه شون هم مزخرفن. فقط این منم که نباید بذارم قصۀ ما به همین مسخرگی تموم بشه. اگه این چاله ها، بالاخره یکی از این چاله ها به اون کوزه، اون خمرۀ پر از اشرفی برسه. قصۀ ما گره می خوره به قصۀ یه آدم پولدار توی هزار سال پیش که کوزۀ عزیزش رو محکم بغل کرده و بعد خوابیده توی گور تا حالا ما بیایم و با یه تکون آروم اون کوزۀ گره گشا رو بکشیم بیرون و دیگه اون انگشتا قدرتی ندارن که مانع کار ما بشن»

***

صدای تیشه صمد بین آن چند تا تپه می پیچید و روی صفحۀ سفید سکوت آن جا نقطه های خاکستری می گذاشت بهمن از فکر و خیال هایش بیرون آمد و دید خیلی وقت است که صمد دارد می کند و دیگر باید جایشان را عوض کنند از سر تپه پایین دوید و رفت و تیشه را از صمد گرفت. صمد خیس از عرق همانجا کنار گودال ولو شد و ساعدش را روی چشم ها گذاشت که آفتاب چشمش را نزند. بهمن شروع کرد به تیشه زدن. صمد همان طور که چشم هایش را پوشانده بود گفت « ذهنت بدجور درگیره. » بهمن یک لحظه سر تیشه را زمین گذاشت و گفت «چی؟» صمد گفت «هیچی. کارت رو بکن. » اما بهمن ایستاده بود و نگاهش میکرد. صمد برخاست و بلند خندید و گفت « داش بهمن میدونم چته. همه چیز راستکی و تقلبی داره. » و رفت کشیک بکشد. بهمن مبهوت بود. از روز اول که آمده بودند اینجا مدام احساس میکرد باید دربارهء ماجرای مینا با صمد حرف بزند. دلش داشت میترکید آخر. اینجا احساس میکرد به این پسرخالهء حبس کشیده خیلی نزدیکتر از بقیهء آدمهاست.

همه چیز در سکوت بود و در گوش بهمن جز صدای فلزی برخورد تیشه و خاک و جز هوهوهوی همیشگی باد صدای دیگری نبود. اما یکهو با فریاد صمد بهمن سرش را بالا آورد و دید که صمد دارد میدود به طرف پایین تپه. رسید نزدیک و بیلچه را از کنار گودال برداشت. بهمن هم سریع از گودال بیرون پرید و تیشه به دست به طرف کمانچه اش رفت و آن را بردشت و بعد هر دو شتابان به طرف غار کوچکی که در یکی از تپه ها نشان کرده بودند دویدند. بهمن گفت «چی شد یه دفعه؟ مامور اومد؟ » صمد نفس زنان گفت «نه بابا صدای زنگوله شنیدم. فکر کنم یکی گله آورده این طرفی . باید صبر کنیم تا بره» هر دو در تاریکی و سکوت غار منتظر دور شدن صدای زنگوله ها و های های گاه گاه چوپان بودند که ناگهان صدای مهیبی زمین و زمان را لرزاند و مقدار زیادی خاک از سقف غار ریخت روی سر و کله شان. وحشت زده از غار بیرون جستند و آن چه دیدند را باور نمی کردند. یه کلۀ گوسفند از آسمان افتاد کنار گودال صدای بع بع گوسفند ها تا یک ساعت بلند بود قاطی آه نالۀ مردی که حتماً چوپان بود. و بهمن داشت با خودش فکر می کرد حتماً الان داره تند تند آن گوسفند هایی که شکمشان پاره شده را ذبح می کند که گوشتشان حلال شود. بعد صداهای دیگری هم آمد. معلوم بود که روستایی ها صدای انفجار را شنیده اند و آمده اند کمک . اما کسی پشت تپه ای که بهمن و صمد پنهان شده بودند نیامد و یکی دوساعت بعد سکوت برقرار شد. بهمن سرش را از روی خاک ها برداشت و گفت « بهت گفته بود اینجا مین داره؟ » صمد بدون اینکه نگاهش کند گفت «نه» بهمن گفت « اون نامرد نالوطی مارو آورده وسط میدون مین که دنبال گنج بگردیم. حتماً اون نشونی هایی که دستگاه فلز یاب بهش داده همین مین ها بودند. من که رفتم» و بلند شد و راه افتاد . کمانچه در یک دست و تیشه در دست دیگرش بود. صمد به دنبالش دوید و بازویش را گرفت «وایسا بابا . ما به مین چی کار داریم؟ اصلاً مین کجا بود؟ تازه ما همه ش دو نفریم که هر کدوم دو تا پا داریم . یه گلۀ هفتاد تایی ، اصلاً بگو چل تایی گوسفند، هر کدوم ۴ تا پا، می دونی چقدر فرقشه ؟ اصلاً همه اینا به کنار. ما الان نصف کار و انجام دادیم. اگه دست خالی برگریدم همش حسرت می­خوریم که کاش کارو تموم کرده بودیم. شاید گنج  توی همون یه تیکه زمین باشد که هنوز نکندیم.»

***

بهمن تیشه می زد و فکر می کرد.« نه، نمی تونم قصۀ خودم رو اینجا ول کنم. درسته مثل همه­ی­قصه هاست اما من ولش نمی کنم. مثل همه­ی قصه ها کلاغه به خونش نمی رسه اما نه. من آخر این قصه رو درست می کنم. این منم که این قصه رو می سازم. من توی این قصه یه چیزی پیدا می کنم.» باورش نمی شد که همان مینای عاشق ۶ ماه پیش بوده که هفته پیش به او گفته « این کاری که تو داری اسمش کار نیست. با این حقوق که نمیشه زندگی کرد. تازه عروسی من که دیگه از عروسی دختر خاله م نباید کمتر باشه. تازه مسئله خونه­م هست. با این حقوقی که تو می­گیری چقدر می تونی اجاره بدی . می خوای من رو ببری توی چه خونه ای؟ »

باورش نمی شد. یکهو به خودش می آمد و می دید ضرب تیشه ای که می زند بیش از ۳-۲ سانت داخل خاک نمی رود. به خودش می آمد و می دید مثل عروسکی که کوکش تمام شده باشد کند و با فاصله تیشه می زند. باز با خودش می گفت« نه، من درستش می کنم من توی این قصه یه چیز خوب پیدا می کنم.» و تند تر و محکم تر تیشه می زد و باز غرق می شد در خیال و باز می رفت که کوکش تمام شود.

آن صبحی که می خواستند راه بیفتند صمد وقتی کمانچه را  در دست بهمن دید گفت« این دیگه چیه؟ نکنه می خوای این رو هم بیاری؟ بهمن می دانست که کار اشتباهی است و جوابی نداشت بدهد . صمد گفت «زود باش بذارش سر جاش» اما بهمن همان طور ساکت سر جایش ایستاد و با نگاه درمانده­ش به صمد نگاه کرد. لوطی وقتی جلوی در خانه اش جعبه کمانچه را دید گفت این دیگه چیه؟ صمد سرش را انداخته بود پایین . بهمن گفت » یه تیشه کوچیکه از قدیم داشتم گذاشتمش این تو.» آن سه شبی که توی کوه بودند. بهمن قبل از خواب کمانچه را بیرون آورد و آرشه به آهسته ترین شکل ممکن روی تارها می کشید. تا به حال آن طوری کمانچه نزده بود . برایش تازگی اسرار آمیزی داشت. کمانچه داشت نجوای غریبی با او می کرد. و از دهانه­ی غار به نور نارنجی شهر که از پشت تپه ها پیدا بود . نگاه می کرد و فکر می کرد مینا الان آنجاست. مینا الان پشت این تپه ها زیر این نور نارنجی که مثل یک لحاف  گرم تو پر روی شهر افتاده توی اتاق خودش خواب است. «به چی فکر می کنه؟ به من؟ یا به خونه، به یه حقوق کلون سر برج؟ نه، نه، من دیگه عاشقم. من دیگه عاشق مینا هستم. نباید به این چیزا فکر کنم. من برای خودم چیزی نمی خوام . این که دیگه نمیشه عاشقی. عشق یعنی هیچی برای خودت نخوای. عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ / که به عمری نتوان دست در آثارش برد. من کاری ندارم مینا به چی فکر میکنه . من به اون فکر می کنم من به عشق فکر می کنم. » صمد کنار آتش می نشست و به شعله ها خیره می شد. بعد به نوبت می­خوابیدند. یک پتو داشتند. یکی می خوابید و یکی آتش را روشن نگه میداشت و مواظب بود که مار و عقرب و حیوان وحشی بهشان نزدیک نشود . وقتی صمد می خوابید بهمن گریه می کرد. به موبایلش نگاه می کرد که آنتن نداشت. به عکس هایی که با مینا انداخته بودند. «یعنی این همون عشقه؟» چنگ می­زد به موهای خودش و تکیه میداد به دیوار غار «معلومه که این همون عشقه. این منم که  باید توی این رابطه عشق رو پیدا کنم. » و در یکی از همین شب ها بهمن سرما خورد. صمد خواب بود. بهمن حواسش به آتش نبود. کمانچه را برداشته بود و باهاش نجوا می­کرد و اشک می ریخت. به حرف عجیبی که صمد بهش زده بود فکر میکرد. «من اگه بگم این سکه راستکیه، راستکی میشه. میشه زر سره. اما اگه خودم بگم تقلبیه میشه تقلبی. اما خب یه روز بالاخره تقلبی بودنش کار دستت میده. پس اگه این احساس من تقلبی باشه… » این عشق نبود. «این عشق نیست. من فرهاد نیستم . مینا شیرین نیست. این رابطه هیچ ربطی به عشق نداره.» و از این دریافت لرز می پیچید توی تنش . بی اختیار صدای کمانچه نواختنش بلند تر شده بود. باد شدیدتر شده بود و سردتر. بهمن باورش نمی شد که پای عشق در میان نباشد، احساس بی تکیه گاهی می کرد. گونه اش خیس از اشک بود و برای اولین بار داشت با خودش کنار می آمد که این مدت داشته به خودش دروغ می گفته. «نه این عشق نیست. عشق این شکلی نیست.»

***

قرار بود لوطی هر روز به سراغشان بیاید و غذا برایشان بیاورد. اما فقط روز اول و دوم این کار را کار کرد. روز سوم را با گرسنگی گذراندند تا دم غروب که آن انفجار مین اتفاق اتفاد. بهمن چند ساعتی در بهت و سکوت فرو رفته بود. وقتی ابرهای توی آسمان مثل پشم هایی که نمد مال در همشان می کند بیشتر و بیشتر فشرده و ضخیم شدند و باران گرفت لرز بهمن شروع شد. مغزش دیگر کار نمی کرد و فقط به این فکر می کرد که چطور آن لوطی نامرد دو تا جوان خام را آورده وسط میدان مین که دنبال گنج بگردند. و این که خطر چقدر بهشان نزدیک بوده. به پاهایشان. و به شهرشان. چند بار پلکهایش روی هم رفت و خواب دید دارد تیشه می زند به خاک و یکهو با یک ضربۀ تیشه انفجار می شود و از خواب می پرید.

اولین روزی که لوطی برایشان غذا آورد از صمد پرسید چیزی پیدا کرده یا نه. وقتی جواب منفی او را شنید سگرمه هایش رفت توی هم و گفت « بس که شل کار می کنید واللا گفتم الان میام می بینم این جا را پر سوراخ کردید. همه ش همین قدر کندید؟ » رفت و روز دوم  که آمد فقط یک قابلمه کوچک برنج سفید خالی و سرد آورده بود. صمد باز بهش گفت که این جا هیچ خبری نیست و لوطی صدایش را برد بالا که « آخه شما مثل ماست می مونید باید تا الان بین این تپه ها را شخم می زدید چطور هیچی نیست. پس این فلز یابه یا گوز یاب؟!»  و هندل زد و رفت. بهمن می دانست که آنجا هیچ چیز پیدا نمی کند و تصمیم داشت فردایش که لوطی آمد یقه اش را بگیرد و کتکش بزند و بالاخره دق دلی همه چیز را سر او خالی کند اما روز سوم لوطی نیامد. گرسنه ماندند و شب باران زمین را گل آلود کرد و معلوم بود که حالا کندن این زمین خیلی سخت تر است.

اما صبح روز چهارم وقتی که در خواب بودند صدای قار و قار موتور لوطی را شنیدند و بعد در دهانه­ی غار سر و بالا تنۀ او را دیدند که صدایشان میزد«بلند شید بریم . بلند شید که شما بخت تون بلند نیس، منم باید برم دو تا آدمی رو پیدا کنم که پیشونی نوشتشون روشن باشه، نه بدتر از خودم سیاه و تاریک.» تمام مفاصل بهمن درد می کرد و توی ذهنش آمد که این همان لوطی است که دیروز تصمیم داشتم کتکش بزنم» اما حالا همه جایش درد می کرد و موتور لوطی در حکم قایق نجات برای دو تا غریق بود. بی هیچ حرفی از جایشان بلند شدند. و بی این که پتو ها و تیشه و بیلچه را بردارند به طرف موتور رفتند. فقط کمانچۀ بهمن بود که باید بر می گشت. وقتی ترک موتور لوطی می نشستند  بهمن احساس کرد صدای چیزهای فلزی را از جیب صمد می شنود. آرام زیر گوشش گفت «چیزی پیدا کردی؟ » صمد دست کرد توی جیبش و چند پوکۀ زنگ زده را بیرون آورد و به بهمن نشان داد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

59 − 52 =