باران ظهر عاشورا؛ چهار داستانک عاشورایی

داستانک،عاشورا،محرم،محمدحسن ایوحمزه، داستان کوتاه،هنر انقلاب

صبح هنر | به مناسبت ایام محرم چهار داستانک عاشورایی از محمدحسن ابوحمزه در صبح هنر منشر می شود.

باران ظهر عاشورا

 درگرمای ظهرعاشورا ، وقتی باران باریدن گرفت، بچه های تشنه با پای برهنه از خیمه ها بیرون دویدند ، دست دعا به آسمان بلند کردند هرچه زودتر باران قطع شود.

 بارش باران تیر،سنگ و نیزه بر روی سپاه امام حسین(ع).

***

سه قاشق غذاخوری

– دکتر چی بهش بدم؟

– آب ، آب زیاد بهِش بده.

– بچه شیش ماهه با چقدر آب سیراب می شه؟

– سه قاشق غذا خوری.

***

زن های کربلا

گفت : درحادثه کربلا، فقط درخیام سیدالشهدا (ع) زن ها حضور داشتند.

گفتم : نه.

گفت : تاریخ نوشته.

گفتم: نه ،تو لشگر دشمن هم زن ها بود ند.

گفت: لشگر دشمن چند نفر!؟

گفتم : بیش ازسی هزارنفرسوار براسب، تا بُن دندان مُسلح، مُسلح به شمشیر، خنجر، نیزه بعضی هم تیرسه شُعبه، آنها که سلاح نداشتند  سنگ در دامن جمع کره بودند، عاشق گوشواره، دستبند، خلخال،

***

نینوا

آفتاب داغ ظهرعاشورا مستفیم روی بدن شهدا می تابید. شهدایی که ازصبح با زبان تشنه توی  نخلستان درمحاصره  لشکر دشمن جنگیده بودند. آخرین مجروح با تمام توان اززمین بلند شد سرنیزه اش را بالا گرفت فریاد زد:

–          لبیک یا…

 تیری بر گلویش نشست بی جان کناردیگر شهدا افتاد دبگرحرکت نکرد.

سکوت که برقرارشد به دستور فرمانده بعثی ، تانک ها به سوی بدن شهدا به راه افتادند.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 1 = 1