در خدمت و حیات شاعران

«احد ده بزرگی» حالا شاعری‌ است شصت و چهار ساله البته به شرطی که شما هم حالا در حال خواندن این سطور باشید که سال 1392 است. «ده بزرگی» همشهری حافظ و سعدی است. او در شیراز چشم به جهان گشوده و در شیراز سینه از خاک برداشته و در همین شهر شاعر شده است و شاعر مانده است. برخی از آثاری که تاکنون از ایشان منتشر شده عبارتند از: نماز سرخ خون، از کربلا تا کربلا، در آیینه شقایق، پنجره نور، خطبه خون، لبخند صبح، دختر شهر آشوب، پنجره‌های همیشه باز، شروه‌ها، گزیده ادبیات معاصر شماره 45 و … آمیختگی شیراز که در واقع سروده‌های شاعر به زبان محلی است. بنابراین «ده‌بزرگی» را می‌توان شاعر پرکاری دانست. که در اکثر قالب‌های شعر کلاسیک، از مثنوی و چهارپاره گرفته تا قصیده و غزل، دو بیتی، رباعی و غیره طبع‌آزمایی کرده است و نسبتاً توفیق نیز داشته است.

مثلاً «سروده‌ها» مجموعه‌ای است که دوبیتی‌های گزیده‌ی شاعر و «گل می‌روید» مجموعه رباعیات او، یا «لبخند صبح» گزیده‌ یک دوره از غزلیات او و «دختر شهر آشوب» مجموعه‌ای از مثنوی‌های عاشورایی و …

اما در بین این همه آثار و از پس بیش از نیم قرن شعر و شاعری، آنان که «احد ده‌بزرگی» را می‌شناسند، در درجه نخست او را شاعری آیینی دانسته‌اند و می‌دانند. عنوان «شاعر آیینی» یکی از ترکیبات و اصطلاحاتی است که عمری بیش از سه – چهار دهه ندارد و بعد از انقلاب توسط خود شاعران انقلاب ابداع و وضع شده است. امروز شنیدن این ترکیب مخاطب را خیلی زود به یاد شاعرانی چون عمان سامانی و محتشم می‌اندازد.

بنابراین «شاعر آیینی» را به نوعی باید همان شاعر عاشورایی به شمار آورد. اما آیا «محتشم» نیز خود را یک «شاعر آیینی» می‌دانست و می‌شناخت؟ «عمان سامانی» را مطمئن نیستم، اما در مورد «محتشم» به احتمال زیاد پاسخ این سؤال منفی است. اجازه دهید در فرصتی که پیش‌رو است، قبل از هر چیز در مورد اصلاح یاد شده حرف بزنیم و سعی کنیم آن را برای خودمان تعریف کنیم. چرا که تا به تعریفی جامع و متر و معیاری روشن در مورد شعر آیینی دست پیدا نکنیم، در مورد بزرگانی چون «احد ده‌بزرگی» غیر از مشتی تعارف چیز قابل تعریفی نخواهیم داشت و نخواهیم توانست جایگاه او را در بین شاعران آیینی مشخص کنیم و از ویژگی‌های شعرش حرف بزنیم.

اصطلاح شعر و شاعر آیینی اگر هم قبل از انقلاب وجود داشته، بعد از سالیانی از وقوع انقلاب بود که بر سر زبان‌ها افتاد و به تدریج تبدیل به کلید واژه‌‌ای مهم، برای تقسیم‌بندی شاعران شد. مثلاً امروز عزیزانی چون استاد مجاهدی و استاد چایچیان نیز از شاعران نام‌آور شعر آیینی معاصر هستند، که سرودن اشعار عاشورایی و مدح و مرثیه برای ائمه اطهار (ع) از عمده‌ترین و مهم‌ترین فعالیت‌های شعری این بزرگوار به شمار می‌آید. غیر از این، تقریباً کمتر شاعری از شاعران معاصر انقلاب را می‌توان پیدا کرد که در مجموعه آثار خود به شعر آیینی نپرداخته و نمونه‌هایی از این دسته از آثار در صدر فهرست شاهکارهای شعری‌شان قرار نگرفته باشد. از مرحوم ژولیده نیشابوری و شهریار و اوستا بگیر تا استاد معلم و قیصر امین‌پور و حسن حسینی و … تقریباً تمام شاعران انقلاب، کم تا زیاد، اگر شاعر آیینی به شمار نیامده‌اند، قطعاً شعر آیینی سروده‌اند و داشته‌اند. بنابراین هنوز کاملاً وارد بحث نشده باید توجه داشته باشیم که «شعر آیینی» تقریباً در میان شاعران معاصر فراگیر است، اگرچه تعداد شاعران آیینی واقعی خیلی زیاد نباشد. تا جایی که مثلاً امروز در کنار شعرهایی چون شعر عرفانی، شعر حکمت و فلسفه، موعظه و پند و اندرز، اجتماعی، اعتراض، سیاسی و … شعر آیینی هم داریم و یا دست کم اینکه، می‌توانیم داشته باشیم.

اصطلاحات و ترکیباتی چون شعر آیینی را موقتاً بگذاریم کنار و با یک پرسش دیگر ادامه بدهیم: آیا وجود و ظهور کلمات، ترکیبات، مترادفات و اصطلاحات جدید همیشه نشانه غنا در قدرت و توان یک زبان است؟ بر خلاف تصور عامه و اولیه، متأسفانه پاسخ این سؤال نیز شدیداً منفی است. نخیر، اتفاقاً در حالت عادی و مرسوم ظهور و شیوع طیف‌های مختلفی از کلمات و ترکیبات جدید نشانه ضعف و علائم بیماری یک زبان است. بسیاری از زبان‌های زنده دنیا یک مرحله قبل از آن که کلاً نابود شوند و از رواج بیفتند به کلمه و ترکیب‌سازی افراط، مخصوصاً استفاده گسترده‌ از واژه‌های بیگانه روی می‌آورند. وقتی تعداد این کلمات و ترکیبات زیاد می‌شود، در مرحله بعدی «زبان» به نوعی دچار سکته و توقف می‌شود. یعنی هاضمه کلی و چارچوب‌های آن زبان نمی‌توانند این حجم از کلمات و ترکیبات جدید را در خود هضم کنند؛ چون هر کلمه جدیدی باید با یک سری از کلمات قبلی معنی شود. وقتی «زبان» یک قوم فرصت نکند کلمات جدید را تبدیل به سلول‌ها و بافت‌های خود کند، دیگر از پذیرش واژه‌ها و ترکیبات جدیدترین خودداری می کند. مثلاً تعداد کلمات و ترکیبات واژگانی مترادف به صورت سرطانی زیاد می‌شود؛ یعنی دیگر معلوم نیست اصل معنی یک کلمه یا طیفی از کلمات چیست. برای یک مفهوم ده ها کلمه و اصطلاح وجود دارد و در عین حال وجود ندارد؛ که هر کدام از یک جنبه‌هایی دلالت بر آن مفاهیم دارند و از جنبه‌هایی دیگری ندارند. در این مواقع گاهی بستر برای ایجاد سوءتفاهم زیاد می‌شود. گاهی یک دیپلمات دو جمله می‌گوید و مترجم مجبور می‌شود بیست دقیقه آنها را توضیح بدهد. گاهی بخش عمده‌ای از ساعات یک مذاکره‌ی سیاسی مهم، در واقع صرف بحث‌های سنگین زبان شناسی می‌شود. گاهی همین مشکل زبان تبدیل به یک شگرد اساسی برای تحمیل اهداف سیاسی از طرف کشورهای انگلیسی زبان می‌شود و …

همین زبان انگلیسی یکی از مزخرف‌ترین زبان‌ها از نظر ترکیب‌سازی و وجود کلمات مترادف است. این زبان -مثلاً در بحث‌های حقوقی- قابلیت آن را دارد که با واژه‌هایش کلی شیطنت کرد. برای همین قوانین حقوقی کشورهایی مثل انگلیس و آمریکا فوق‌العاده پیچیده و سنگین تر از حد و عرف معمول است. اگر برخی از بزرگان ما انگلیسی را در اصل، زبان شیاطین دانسته‌اند، به همین دلایل است. چون می‌دانیم که شیاطین زبان دارند، اما گوش ندارند (قرآن می‌فرماید عن السمع لمعزولون) البته گوش، نه به معنای ظاهری که ما می‌شناسیم، مثلاً می‌توان فرض کرد آنان با نوعی از «تله پاتی» با یکدیگر و دیگران گفت‌وگو می‌کنند. یعنی زبان دارند و می‌فهمند، اما گوش ندارند. خلاصه انگلیسی نه زبان حکمت و فلسفه است، نه عرفان و اخلاق و نه عشق و احساسات و عواطف؛ این زبان فقط در تجارت و دلالی و کسب و کار (به قول خودشان «بیزنس») پرتوان است.

یکی از کارهای مهم و اساسی که کشورهای جهان باید انجام بدهند، ملاک قرار دادن ترجمه‌ عربی، آلمانی و یا حداکثر اسپانیایی قوانین و مقررات و سندهای بین‌المللی و جهانی است. یا این که هر کشوری باید به زبان خود این قوانین و اسناد و اساسنامه‌های بین‌المللی را ترجمه کرده و به تصویب دیگران، مخصوصاً کشورهای انگلیسی زبان برسانند.

بگذریم، زبان فارسی بنابراین دلایل، ذاتاً یکی از بین‌المللی‌ترین زبان‌های دنیا است. چرا که این زبان در خود حوزه‌‌ کشورهای فارسی زبان نیز یک جور زبان مشترک بین اقوام و در واقع بین‌المللی است. همچنین بنابراین دلایل دیگری، این زبان ساخته شده است، برای شعر و شاعری و داستان‌گویی و … ابزار هنری مفاهیم انسانی. زبانی با ساختارهای دستوری فوق‌العاده منعطف و قابلیت کم‌نظیر ترکیب‌سازی و واژه‌پردازی. این حجم از لغات بیگانه که به تنهایی در زبان فارسی ورود پیدا کرده است، می‌توانست ده ها زبان زنده و گسترده دیگر را کلاً گنگ و نابود کند. فارسی شاید به اندازه عربی، زبان سخنرانی و بلاغت نباشد،‌ اما در نوشتن و کتابت یک زبان کم رقیب است. در هیچ زبانی فاصله زبان عامیانه و زبان مکتوب و رسمی به اندازه فارسی نیست. عامیانه و مردمی‌ترین نثرهای فارسی باز هم نسبت به زبان مرسوم کوچه و بازار فرسنگ‌ها فاصله دارد. مثلاً همین نثر معروف به قجری، که امروزه بیشتر در طنزها به کار گرفته می‌شود، یک روز خیال می‌کردند عامیانه‌ترین و مردمی‌ترین نثر فارسی‌است. اما امروز تقریباً فقط حرفه‌ای‌ترین نویسندگان می‌توانند با این نثر مطلب بنویسند. نمی‌خواهیم بحث‌های زبان شناسی کنیم؛ فقط می‌خواستیم برسیم به این جا که دستور زبان واقعی فارسی را باید از شاعران موفق و نویسندگان توانا پرسید، نه استادان دانشگاه ادبیات. این سخن بدین معنا نیست که فارسی معاصر ما فاقد دستور زبان ساختارمند و مشخص است، بلکه فقط به این نکته اشاره می‌کند که صرف و نحو زبان فارسی را نمی‌توان خیلی ساده گرفت. دستور زبان فارسی، خودش یک دستور زبان دارد مثلاً گاهی قواعد مربوط به لحن و آهنگ زبان مهم‌تر از جایگاه فعل و فاعل در جمله است و … بگذریم.

وقتی یک زبان ذاتاً ترکیب‌ساز و مترادف‌پرداز است، وقتی یک زبان در معرض انبوهی از کلمات و ترکیبات جدید قرار می‌گیرد، شاعران و نویسندگان دو نوع جهت‌گیری کاملا متفاوت می‌توانند بگیرند؛ تقویت زبان و تخریب آن.

گاهی یک شاعر با ترکیب‌سازی‌هایی چون؛ خون‌نامه‌ی فلق، ابر شعور نور، نخل سینه سرسبز طور نور، خنجر داودی، و یا گیسوان شیون پریش دختران طراوت تبار روستایی فطرت از توابع بندرعباس، طوفان غارت نهاد، چپاول‌ستان چشمان چلچله‌های بی‌قرار بهار رخسار تو، مزخرف کده‌ خاک، صاعقه‌سرای سرزمین آسمان، ترانزیستور تب عشق، کاربراتور اشراقی شب، جیغ قرمز جگرکی، بلقیس قیسی هلو، سلیمان سانترال صبای صبح و … در واقع کمر به قتل یک زبان بسته است. او در واقع قبل از این که به خاطر واژه‌‌‌هایی چون خون و نخل و بلقیس شاعر آیینی باشد، یا نباشد، سراینده‌ای است که با این قبیل ترکیب‌سازی‌های جدول ضربی و سرطانی می‌خواهد استعداد ترکیب‌سازی یک زبان را به ابتذال بکشد. می‌خواهد کاری کند که بعد از او کسی جرأت ترکیب‌سازی را نداشته باشد. خدا رحمت کند مرحوم شاملو را. اما آن بنده خدا وقتی می‌گفت «شیر آهن کوه مردا» در ظاهری آراسته ویژگی ترکیب‌سازی زبان فارسی را به مخاطره می‌انداخت. شیرمرد یک چیز است، مرد آهنین یک چیز و مردی استوار چون کوه چیز دیگری. شیر آهن کوه مرد، یعنی یک مرد مبهم خوب. مردی که هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست؛ مردی که در یک لحظه خودش هم نمی‌داند مهم‌ترین صفات و امتیازش چیست. شیر آهن کوه مرد… یعنی اصلاً آن مرد را ول کن! بیا ببین من چه ترکیب‌سازی هستم!

شاعران قبل از آن که آیینی باشند یا نباشند، باید پاسداران یک زبان باشند. زبان خانه‌ ذات آدمی است. خلق الانسان، علمه البیان … بیان را فقط خود حضرت حق به انسان می‌آموزد. اگر معنای کلماتی چون دریا و درخت و کوه در فطرت ما نبود، با میلیون‌ها کلمه و حرف و صوت فیزیکی نمی‌شد این کلمات را فهمید و به دیگران فهماند. حقیقت وجود ما چیزی نیست غیر از کلمه. خداوند می‌فرماید عیسی (ع) کلمه خدا بود. می‌فرماید در روز قیامت ما کلمات هر انسانی را می سنجیم. کلمات هیچ‌گاه بی‌معنی نیست، بلکه این ماییم که گاهی بی‌معنی می‌شویم. منافقین اگر از کفار بدترند و در هولناک‌ترین دره‌های دوزخ جای دارند، به خاطر خوش حرفی‌های بی‌معنی‌شان است. به خاطر دشمنی و خصومتی است که با معنای کلمات دارند. چون آنها یک عمر تلاش می‌کنند کلمات را از معنای حقیقی‌شان تهی کنند؛ با کلمات‌شان ادعای معناهایی را می‌کنند که ندارند و نیستند.

یکی از ویژگی‌های بزرگواری چون «احد ده‌بزرگی» سال ها تلاش ایشان است،‌ در تربیت و پرورش استعدادهای جوان. ایشان بر گردن بسیاری از شاعران معاصر حق استادی و معلمی دارند. به همین دلیل به بهانه گفتن و حرف زدن از شاعری چون احد ده‌بزرگی خیلی از حرف‌ها را می‌شود گفت و پیش کشید. «شعر آیینی» برای شعر فارسی گاهی یک حشو است؛ البته می‌دانیم که «حشو» همیشه بد نیست. مثلاً برخی از حشوها «حشو بلیغ» است. یک شاعر پیش از آن که آیینی باشد، یا نباشد معامله‌ با زبان قوم خود دارد. گاهی صرف خدمت به زبان فارسی – حتی با مجازی‌ترین عشق‌های زمینی – خدمت به شعر آیینی است. چرا که امروز زبان فارسی را با نام ایران می‌شناسند و ایران اصلی‌ترین نماینده دین رسمی شیعه است. یعنی معمولاً خدمت به زبان فارسی خدمت به ایران و خدمت به مذهب رسمی تشیع در این کشور است. اجازه دهید چون فرصت‌مان محدود است، باقی عرایضم را فهرست‌وار ادامه بدهم:

1- زبان خانه‌ وجود آدمی است. «هایدگر» به خاطر همین یک جمله خود یکی از حکما و فیلسوفان مهم روزگار ما است. شاعران نگهبانان زبان یک قومند. شعر که نباشد واژه ها به تدریج فرسوده و بی‌رنگ می‌شوند. اما گاهی قضیه کاملاً برعکس می‌شود. یعنی گاهی انسان‌ها و تمدن‌ها خانه وجود خود را گم می‌کنند و در جهان ابهام و گنگی آواره می‌شوند. در این مقاطع تاریخی شاعران دو دسته می‌شوند همین نگهبانان زبان گاهی به کلمات خیانت می‌کنند و پشت و جایگاه خود را به نام و نانی می‌فروشند.

در این مواقع بی‌معنایی از همین رخنه‌ها به زبان و خانه‌ وجود آدم ها حمله‌ور می‌شود. زبان ویژگی‌ها و خواص اشارتی و بشارتی خود را از دست می‌دهد. نمی‌تواند به اقوام هشدار و انذار بدهد. نفاق و کفر و پوشانندگی در زبان نهادینه می‌شود. در این مواقع شاعر به جای حمایت از ملکوت کلمات فقط نگران نام و نان خودش است. مثلاً چون اسلوب کلام را (حداقل به صورت ذوقی) می‌شناسد، دست به ترکیب‌سازی‌هایی می‌زند که فقط موقتاً به شعر او کمک کنند. او نگران نیست بعد از او چه بلایی بر سر کلمات می‌آید. نگران نیست اسم ذات و اسم معنی چه ساختارهایی دارند. ما بعد از شاملو به هیچ قهرمانی نخواهیم گفت: «شیر آهن کوه مردا که تو بودی» تازه این یکی از معدود ترکیب‌سازی‌های هنرمندانه سال های اخیر است. وگرنه بسیاری از ترکیبات جدول ضربی امروز قبل از آنکه شاعرانه باشند یا نباشند، مشمئزکننده شده‌اند. آیا بعد از جیغ معروف بنفش، کمکی به تقسیم‌بندی انواع فریادها در زبان‌ فارسی شد؟

2- زبان خانه وجود آدمی است. در شب اول قبر ما چیزی غیر از کلمات نداریم و با خود نمی‌بریم. بنده نمی‌خواهم عرفان بگویم، اما اجازه بدهید یک مثال بزنیم. گاهی یک شاعر یک عمر آسمان و ریسمان می‌بافد، حکمت و فلسفه می‌گوید، پند و موعظه می‌دهد، اعتراض اجتماعی می کند، عدالت‌خواهی مد روز می‌ورزد و … اما شب اول قبر متوجه می‌شود که معنای تمام این آسمان و ریسمان بافتن‌ها یک چیز است: «آهای مردم! من مهم هستم» باز تأکید می‌کنم که مقصود حقیر تذکر اخلاقی نیست. اتفاقاً کاملاً داریم حرفه‌ای و زبان‌شناسانه و اتیمولوژیک حرف می‌زنیم. هر کلمه و جمله‌ای، چه نثر باشد، چه شعر بالاخره یک دلالت معنایی دارد. بالاخره گوینده از گفتن آن غرض و مقصودی دارد. یارو شب اول قبر متوجه می‌شود یک عمر غرض و منظورش این بود که «من هم هستم». اگر عرفان و فلسفه مهم است من هم عرفان و فلسفه در شعرم دارم؛ پس من هم مهم هستم. اگر مدح ائمه (ع) مهم است، من آن ها را مدح کرده‌ام، پس مرا مدح کنید! اگر عشق مجازی امسال شیوع پیدا کرده، مگر من چه چیزم از دیگران کمتر است و …

3- این جهان همه چیزش توحیدی است. تمام کلمات نهایتاً به یک کلمه معنی می‌شوند. حالا این یک کلمه که همان اسم اعظم است، برای خیلی‌ها در مراحل ابتدایی و سطحی متوقف شده است. یارو می‌خواهد همه او را آدم‌ حساب کنند، اما خودش در این محاسبه حساب نیست. خب وقتی بناست همه تو را آدم حساب کنند، خودت هم یک آدم! اتفاقاً خودت از همه مهم‌تری – برای خودت. خودت از همه بیشتر باید دلت به حال خودت بسوزد و بین این همه مردم که باید تو را آدم حساب کنند، خودت را هم آدم حساب کنی. وگرنه مردم همه نگران خودشان هستند و در صحرای قیامت غیر از حضرت ختمی مرتبت (ص) حتی پیامبران الوالعزم هم «وانفسی» می‌گویند. یارو را دو دقیقه نیست دیده‌ای که شروع می‌کند از خودش تعریف کردن؛ من کتاب نوشته‌ام فلان، من در فلان اداره نقد علمی کردم و ثابت کردم همه‌شان بی‌شعورند، من اگر دولت عقل داشت و ماهی ده میلیون به حسابم می‌ریخت، یک تنه فرهنگ مملکت را چنان می‌کردم و چنین، من … کلمات دلالت معنایی دارند. هر معنایی خودش عبارت از کلمات است. هر کلماتی دوباره دلالت معنایی دارند… تا برسی به اسم اعظم. حالا می‌‌گویی اسم اعظم خیلی عرفانی و فلسفی است؟ – پیکش! دلالت معنایی باقی کلمات ما چیست؟ اصالت با «اسم» است، نه معنی.

4- بعد از انقلاب یک نهضتی راه‌ افتاد برای اسلامی کردن زمین و زمان – نه اسلامی دیدن زمین و زمان! مردم هر چیزی را که می‌دیدند و می‌شنیدند یک پسوند اسلامی، دینی یا آیینی می‌چسباندند پشت سرش و خیال‌شان از بابت آن راحت می‌شد. مثلاً سینمای پلیسی و سینمای سکسی داریم و بد است. سینمای دینی هم درست کنیم که خوب باشد. تئاتر اکسپرسیونیستی داریم نمایش‌های آیینی هم داشته باشیم، دانشگاه اسلامی، ماءالشعیر اسلامی، روانشناسی عرفانی، فرهنگسرای دینی، اوقات فراغت اسلامی، شعر آیینی و الی آخر.

اما نخستین مشکل اینجاست که وقتی نام یک گونه خاص از شعر را آیینی می‌گذاریم، انگار جواز داده‌ایم که باقی شعرها آیینی نباشند. گلستان و بوستان سعدی شعر آیینی نیست؟ «قرآن ز بر بخوانی با چهارده روایت» آیینی نیست؟ چند قرن بعد از سنایی و عطار شعر فارسی کلاً تبدیل شد به عرفان و اخلاق اسلامی و «بیت الغزل‌های» معرفت. الغرض، هر کس با سخیف‌ترین معانی و ضعیف‌ترین اسلوب بیانی به انواع و اقسام شکل‌های موهن برای عاشورا شعر گفت و داد دست خلق الله که در هیأت‌ها بخوانند. شاعر آیینی نیست؛ همان طور که حافظ و مولوی شاعران غیر آیینی نبودند. عجالتاً شاعر عاشورایی، یا شاعر اهل بیت (ع) بهتر است، برای عنوان‌بندی طیفی از شاعران بزرگوار.

5- ترکیبات و اصطلاحاتی چون شاعر آیینی، شاعر عاشورایی، شاعر عدالت‌خواه و غیره یک تقسیم‌بندی موضوعی و مفهومی از شعر شاعران معاصر است. در صورتی که پیش از انقلاب عموماً شاعران را با توجه به قالب‌های شعری تقسیم‌بندی می‌کردند. خود این تغییر جهت و تفاوت نشانه‌ یک حرکت مثبت و گام‌هایی روبه جلو است. این موضوع نشان می‌دهد پیش از انقلاب متر و معیارها معمولاً و عموماً ظاهری بودند و دلالت بر ظاهرگرایی و ظاهربینی داشتند. اما بعد از انقلاب حرکت و جهش‌‌هایی به سمت معناگرایی صورت گرفت. به همین اعتبار شاعر آیینی را نیز نباید به صرف استفاده از کلمات و کلیدواژه‌های مذهبی و عاشورایی به این عنوان خواند. آن چه مهم‌تر است حقیقت دین و رویکرد آیینی و عاشورایی است؛ یعنی مثلاً شاعری که نتواند چند جلد کتاب درباره فلسفه سیاسی، ماهیت عرفانی، تفسیر جهان‌شناسی و … نهضت عاشورا بنویسد، نمی‌تواند یک مثنوی واقعی عاشورایی بسراید.

6- اما در شعر آیینی و عاشورایی همان قاعده‌ رحمت بالغه‌ الهی حاکم است. یعنی مثلاً بر خلاف تصور ابتدایی بسیاری از ما، مشتری و خریدار اصلی شعر عاشورایی مخاطب عام شعر نیست، بلکه خود حضرت بی‌بی‌ فاطمه (س) است. در دنیای ظاهری ما،‌ پولدارها و پول دوست‌ها می‌گویند هیچ ثروتی مثل دارایی‌های ملک و املاک نیست. یعنی هرکس ملک و املاک و خانه و زمین و … بیشتر دارد، پول دارتر است. چون پول‌دارتر است،‌ لابد آدم‌تر و آدم حسابی‌تر است. در روایتی شنیدم که در بهشت،‌ غیر از زوار حضرت اباعبدالله(ع) همه اجاره‌نشین به شمار می‌آیند. فقط زیارت کنندگان واقعی کربلا صاحب خانه به حساب می‌آیند. یا در روایت مشهور دیگری از بی‌بی‌فاطمه (س) نقل است که هر کس یک بیت شعر برای امام حسین (ع) یا اهل بیت (ع) بگوید در بهشت یک خانه (بیت)‌ به او می‌دهند. با این حساب عزیزانی چون احد ده بزرگی و محتشم و ژولیده‌ نیشابوری و غیره از ملاکان بزرگ و بساز و بفروش‌های مایه‌دار اهل بهشت خواهند بود. ان‌شاءالله. در قرآن می‌فرماید‌ «ولآخرة الکبر درجات» درجه‌بندی‌های عالم آخرت اکبر و بزرگ‌ترین است. یعنی حالا همان‌طور که در دنیا خانه داریم متری بیست میلیون و خانه داریم متری یک میلیون، آنجا درجه‌بندی به مراتب شدیدتر است. شاید یک بیت شعر محتشم به اندازه هزار بیت از شعرهای امثال حقیر ارزش داشته باشد، فقط بستگی به نیت‌ها و دلالت‌های معنایی یاد شده دارد.

7- چند روز است از مجموعه آثار استاد «ده بزرگی» فیش‌برداری می‌کنم و قصد داشتم به طور مفصل در معرفی مجموعه آثار این بزرگوار سنگ تمام بگذارم. متأسفانه در این یادداشت فرصت و مجال آن نبود و باید رخصت و مقال دیگری فراهم شود. عزیزانی که کم و بیش نگارنده را می‌شناسند، می‌دانند که در نقد و نظر و نوشتن خیلی خوش اخلاق نیستم و سعی می‌کنم با صغیر و کبیر بدون تعارف باشم. قطعاً مجموعه آثار استاد «ده بزرگی» (که یکی از شاعران پرکار معاصر به شمار می‌آیند) همگی یک دست نیستند و فراز و فرودهای بسیاری دارند. اما نباید فراموش کنیم که (اما هرچه داریم از محرم و صفر است) در این سرزمین سالی دو ماه به برکت نام مقدس امام حسین (ع) تمامی مساجد و حسینه‌های بی‌شمار سیاه‌پوش می‌شوند و غوغایی به پا می‌شود. اجمالاً باید گفت محرم و صفر هنوز هم بزرگ ترین اتفاق، بلکه حماسه ‌فرهنگی این مرز و بوم است و در طول باقی ایام سال نیز کم تا زیاد تداوم دارد. و باید گفت یکی از خوراک‌های اصلی و مهم فرهنگی چنین مجالسی شعر عاشورایی و آیینی است و باید اضافه کرد که متأسفانه گاهی این نوع اشعار و سروده‌ها ضعیف‌ است و به هیچ وجه در شأن چنین مجالس مقدسی نیست. گلچین و ویرایشی صبورانه و هوشمندانه از مجموعه آثار بزرگوارانی چون «احد ده‌بزرگی» به تنهایی خودش یک سازمان تبلیغات است. چرا که یکی از ویژگی‌های این بزرگوار این است که برای بسیاری از مناسبت‌ها و وقایع تاریخی عاشورا شعر دارد. از مثنوی و غزل برای عون و جعفر گرفته تا بسیاری دیگر از شهدا و یاران اباعبدالله (ع).

برای این عزیز و دیگر بزرگوارانی که در این عرصه مقدس و مهم کار شعری و ادبی می‌کنند آرزوی توفیق روزافزون را داریم و برای شان عزت دنیوی و اجر اخروی را از درگاه آن یگانه مهربان مسئلت می‌نماییم. والسلام.

مطلب مرتبط:

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

99 − = 96