دیده بان بومی/دو داستان کوتاه از محمدحسین ابوحمزه به بهانه سوم خرداد ماه

صبح هنر | دو داستان کوتاه از محمدحسین ابوحمزه به بهانه سوم خرداد ماه، سالروز حماسه فتح خرمشهر.

ملوکانه

همه ما مردم عادی بودیم که دلمان می سوخت . چقدر حرص خوردیم ، پشت بی سیم فریاد کشیدیم :

– بابا ما دلواپسیم دارند شهر رو اشغال می کنند، خرمشهر از دست رفت؟

– رئیس جمهور می فرمایند خیالتان راحت باش ما زمین می دهیم وزمان می گیریم.

دستورملوکانه را که انگار از سعد آباد صادرشده بود ، با توهین هایش شنیدیم ، یخ کردیم. زمینی که او می داد زمین نبود ، همه اعتبار وآبروی ما بود.

آنقدر زمین دادند ، زمان گرفتند تا ما مجبور شدیم پل را منفجرکنیم ،آن طرف رود اروند سنگر گرفتیم. آن شب چقدرگریه کردیم.

روزی که وارد شهرمخروبه با نخل های سوخته شدیم ، رئیس جمهور رفته بودآن طرف آب ،همچنان داشت به ما مردم عادی توهین می کرد.

دیده بان بومی

دو روز از ماه خرداد گذشته بود.

سرعت پیشروی نیروهای پیاده آنقدر زیاد بود که نزدیک ظهر توی شهر دنبال یک دیدگاه جدید می گشتیم. ازآنجا به بعد دیگر او با آن سن کم بلدچی ما شده بود ، با هم راه افتادیم ، زیرا بچه آن شهر بود. می گفت:

– مو خرمشهر رو مثل کف دس می شناسوم ،خو شَهرمه، خانه مانه ، یادگار همه خانواده مانه.

خانواده ای که می گفت هر کدام بعد ازشهادت به دست نظامیان ارتش بعث عراق دریک شهر دیگربه خاک سپرده شده بودند.

شوق دیدن خانه شان دیدنی بود. وقتی شنید رسیدیم نزدیک خرمشهر، خودش را به دیدگاه رساند. وقتی شنید نزدیک محله شان هستیم از پشت بی سیم همه بچه های دیده بانی را به خانه شان دعوت کرد.

وقتی شنیدخانه شان تنها سنگر دشمن باقیمانده در شهراست که مقاومت می کند، ایستاد.

گرای خانه شان را گرفت به قبضه داد، مسافت دیدگاه تا هدف ، یادگار خانواده اش را دقیق محاسبه کرد به قبضه داد. چون خرمشهر را مثل کف دستش می شناخت ، خو شهرش بود.

درجواب مسئول قبضه که پشت بی سیم با الله و اکبر پرواز گلوله را اعلام کرد ، فریاد کشید “جانم فدای رهبر” یعنی گلوله را رویت کردم .

با انفجار گلوله ها ایستاد به خانه شان خیره شد ، اشک ریخت ، خو خانه ، یادگار خانواده اش بود.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

43 − = 33