رنج رمضان مانده و گنج رمضان رفت

یخ زد به دل این شوق که دلسوخته باشیم
در غار تن آتش نشد افروخته باشیم

سی قافله بگذشت از این دشت مبادا
یوسف به زر نا سره بفروخته باشیم

زین قصه ی پُر عمق روا نیست که تنها
ما چاه و برادر کُشی آموخته باشیم

بر سینه ی مَهپاره هلال مَه و حیف است
کز شرم نظر سوی زمین دوخته باشیم

رنج رمضان مانده و گنج رمضان رفت
بی آنکه از او سکّه ای اندوخته باشیم

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 3 = 6