زیر مجسمه، داستانی از محمدعلی گودینی

صبخ هنر | داستان کوتاه «زیر مجسمه» نوشته محمدعلی گودینی درباره موضوع انقلاب اسلامی است.

محمدعلی گودینی متولد خرداد ۱۳۳۵ شهرستان کنگاور، از چهره های آشنا در حوزه داستان انقلاب است که بسیاری از خوانندگان داستان، او را با رمان«تالار پذیرایی پایتخت» می شناسند که این اثر برگزیده جشنواره داستان انقلاب است. از دیگر آثار این نویسنده می توان به«یک مشت خاک»، « لبخند تلخ»، « دستی بر آسمان»، «سیلاب»، «در سکوت سرد»، «اشکهای سبز»و «سایه اژدها»اشاره کرد.

داستان کوتاه «زیر مجسمه» نوشته محمدعلی گودینی درباره موضوع انقلاب اسلامی است.

***

از کوچه ای باریک به خیابان پیچید. نگاهی گذرا  رو به مشرق انداخت و به سمت راست برگشت. کنار پل فلزی مشبک روی جوب نزدیک درخت چنار کرم خورده مقابل میوه فرووشی چهار فصل که محل قراردادی ایستگاه سرویس بود، ایستاد. ته دلش تشویش داشت و دلشوره ای بی قرارش می کرد. بی تاب و بی حوصله لحظه ای بیشتر نتوانست توقف کند. چند گام به طرف میدان رفت. از دور سیاهی مجسمه وسط میدان راه آهن را دید و ترس و تنفری به جای دلشوره اش نشست و با عقب گرد رو به شرق خیابان برگشت. خورشید از بالا مستقیم می تابید و از آسفالت هرم گرم وشرجی بر می خواست و آن وقت نه عرق به تنش نشته بود و نه احساس گرمازدگی داشت! حتی سرمای خفیفی از زیر پوست می لرزاندش و بادهای سرد زمستان و سوز صبح های برفی را به خاطرش می آورد که همراه با کارگرهای منتظر سرویس تأخیرکرده شان آتش می افروختند.

شعله های قرمز رنگ آتش را مقابل چشم مجسم نمود و جان تازه ای گرفت ولرزش درونیش افتاد. ولی همچنان کم حوصله بود. پا به پا شد. دست در جیب برد نگران و سر به زیر زمین را کاوید. تنها دنبال بهانه ای برای سرگرمی بود که تا رسیدن سرویس مشغول باشد. گفتگوی بلند و لهجه غلیظ محلی سه رهگذر به خود آوردش. از چمدانی که دست شان بود فکر کرد:«حتماً یا از مسافرخانه بیرون آمده اند یا دنبال مسافر خانه می گردند.» افراد غریب که دور شدند، تردد کمتر از حد معمول ماشین ها نسبت به روزهای قبل، کنجکاویش را برانگیخت. ساعت سه و پانزده دقیقه بود و تا آن زمان سرویس پنج دقیقه تأخیر داشت. از خلوتی خیابان و تأخیر سرویس باز هم به تشویش افتاد و خیالاتش را به درون کارخانه سوق داد. صدای جنرال فورمن در گوشش پیچید:«پس این ترانسپورت چه غلطی می کند؟! با این همه تأخیر سرویس. این روزها نظم کاری و تولید را به هم ریخته.»

با لبخند کم رنگی توضیحات فورمن باباخانی برای کارگر آزمایشی اصغر علی آبادی را از ذهن گذراند:«این موضوع های کوچک را باید از همکارانت، مثلاً همین آقای صحرایی بپرسی. همین طور که پشت این دستگاه کار را از صحرای آموزش می گیری، مزایای شرکت را هم باید برایت شرح بدهد. آن موقع اگر احتیاج به اطلاعات بیشتری بود، می توانی از سرپرست خط سئوال کنی. حالا چون در این یک هفته ای که از استخدامت گذشته، کارت رضایتبخش بوده اشکالی ندارد. خودم چند تا از مزایای این شرکت را شرح می دهم. ببین از خودت شروع کنم. این دستکش کار، کلاه کاسکت، عینک ایمنی، لباس کار، کفش ایمنی… همین گوشی صداگیر که روی گوش ها می گذاری تا به حس شنواییت آسیب نرسد یا صابون توی جاصابونی دستشویی، پودر لباس شویی که اول هر برج برای شست و شوی لباس کار باید تحویل بگیری، دوش آب گرم، حمامی که هر روز پس از خاتمه کار می توانی سه دقیقه از آن استفاده کنی. آب خنکی که از اب سردکن جلوی در سالن استفاده می کنی، هواکش سالن تولید برای تخلیه هوای آلوده یا تعاونی مصرف که می توانی با خرید یک سهم پنجاه تومانی، بعد از صد روز کار آزمایشی، هر هفته یک روز سری به آنجا بزنی  و خرید کنی. البته انتظار داشتم کارگر زرنگی مثل تو مزایای ویژه این کارخانه را نسبت به شرکت های دیگر بهتر درک می کند و از روی آگاهی استخدام شده ای. توجه داری؟ سوپی که همراه غذا مصرف می کنید و یا نوشابه ای که با پرداخت سه زار یعنی نصف قیمت می خرید و یا یک پرس غذای پنج تومانی را که با یک ژتون پانزده ریالی مصرف می کنید، مساعده ماهیانه ای که می توانی معادل سی درصد حقوق را پانزدهم هر برج دریافت کنی، از همه مهم تر خود میزان دستمزد. اگر پرس و جو کرده باشی، حتماً می دانی در همین کارخانه دیوار به دیوار حقوق کارگر روزانه بیست و هشت تومان است، اما شما در این شرکت روزی سی و یک تومان و پنج ریال مزد داری یا همین سرویس ایاب و ذهاب که از آن استفاده می کنید.

رشته افکارش را فریادهای غریب از هم گسیخت. حالا نیمه خیابان سمت خودش کاملاً از ماشین خالی شده بود و در عوض آن سوی خیابان که از میدان راه آهن رو به شرق بود، راه بندان بود. تا اوضاع را در ذهن خود تحلیل کند،از شرق خیابان حرکت سریع و شتابان گروهی را با فریادها وشعارهای «مرگ بر شاه» دید که با تندی پیش می آیند و تنلگری درونی همه تشویش هایش را به یک باره از بین برد. با نزدیک شدن گروه تظاهرکننده که راه پیمایی تندشان به نوعی مسابقه دو شبیه بود، برایش باور پذیر نبود و یاد استاد قدرتی افتاد که مانند همیشه، نهارش را سریع خورده بود و رو به اکبر خلبان ریخته گر می گفت:«صنعت مونتاژ که افتخاری نداره. می شنوی که نماینده های فرمایشی مجلس شورا هم صداشان در آمده. تا اختیار کار دست این خارجیکی هاست و همه چیز را در بست توی مشت شان گرفته اند، هیچ جای گاف آمدنی نیست. این مهندس کهزاد خودمان هم فقط ادعا دارد و نتیجه این همه توپ و تشر و استخدام و اخراج کردن هاش، پول بیشتری است که این چند ملیتی ها به جیب می زنند.»

سبیل پر پشت اوستا قدرتی هنوز مقابل نظرش بود که تظاهرکننده ها، لحظاتی در میان گرفتندش و مثل گردبادی گذشتند. آخرین نفرات هم که چند پیرمرد و یک نوجوان عصایی بود، از کنارش رد شدند دیگر نه اضطراب داشت و نه بی حوصله بود. تنها به سرویس جا مانده اندیشید و تصمیمش را گرفت و راه افتاد پی تظاهرکننده ها.

شعارهای اول و دوم را که با بقیه سر داد، دیگر از کسی خجالت نکشید و مشت هایش را به هوا برد، خود را غریبه ندید. فقط دلش می خواست آچار دستگاهش را هم در دست می داشت. محو حرکات تند و شعارها بود که به ابتدای میدان راه آهن رسیدند. قبل از آن که وارد میدان بشود، گروهی از تظاهرکننده های پیشتاز، میدان را هم دور زده بودند و عده ای پیش از آن که به قوس دایره برسند با گریز در حال پراکنده شدن بودند. از تغییر حالی که دچارش شده بود، ابتدا به چیزی اهمیت نداد، اما وقتی بیشتر تظاهرکننده ها را در حال متفرق شدن دید، بی آن که فرار کند، همان جا ایستاد. آن وقت باز هم به یاد آچار افتاد و احساس نیاز بیشتری نمود!

وقوع چند نزاع ساختگی همزمان در کناره های میدان و در آن موقعیت برایش جالب توجه بود. در بین دعواکن ها، بزودی جوانی را شناخت که چند دقیقه پیش تر ضمن حرکت در خیابان به او لبخند زده بود و حالا مرد سیاه چرده ای یک دستش را چسبیده بود. جوان که تقلا داشت خود را خلاص کند، با کف دست دیگرش به تخت سینه نفر دیگری که به کمک مرد سیاه چرده آمده بود، کوید که دو پاسبان باتوم به دست جلو آمدند و یکی از پاسبان ها، ضربه ای به او کوبید و گفت:«تو جوشکاری یا خرابکاتر؟» و او را کشان کشان به کنار ستون زیر مجسمه وسط میدان بردند!

با تیرهای هوایی، جمعیت تظاهرکننده آن سوی میدان، کاملاً متفرق شده بودند و در پیاده رو هنوز درگیری ها ادامه داشت و تظاهرکننده ها را که بیشتر جوان بودند و تک تک در محاصره می افتادند، دستگیر می کردند و به کنار ستون زیر مجسمه وسط دایره می بردند. چهره کک مکی یک نفر که تا آن زمان در چند دعوا دست داشت، به نظرش خیلی آشنا بود. بی خیال و آرام به طرف پیاده رو راه افتاد. همان طور که به او فکر می کرد لحظه ای به خاطر آوردش. اما خیلی سریع از ذهنش محو شد. نزدیک پیاده رو چشم هایش را بست و اندیشید، یک آن باز هم چهره کک مک آشنا یادش آمد که جلوی الکتریکی عمو کریم ایستاده بود و همان موقع ک مکی طلب کارانه گذشته بود و صدای عمو کریم طنین انداخته بود تو گوشش:«مردیکه خیال می کند داروغه شهره و کلی هارت و پورت داره. خدا رحم کرده شیش تا قپه رو دوشش نیست. جخ استوار تمام هم نشده، از شهربانی باز نشسته شده.»

وقتی چشم گشود که پاسبان باز نشسته و یک نفر دیگر از یقه گیرها، مقابلش بودند. استوار مچ دستش را چسبید و گفت:«حواست کجاست؟ چرا بی کله می روی و جلو پات نگاه نمی کنی؟»

هاج و واج مانده بودد که نفر دیگری یقه اش را محکم گرفت و رو به استوار بازنشسته گفت:«انگاری مسته! حالا به آژان ها که تحویلش بدهم، حواسش را بعد از این خوب جمع می کند!»

قبل از آن که بتواند تصمیمی بگیرد، دو پاسبان بازوهایش را چسبیدند و او را هم بردند زیر مجسمه کنار بقیه. هنوز از حلقه پاسبان هایی که دور مجسمه از دستگیر شده ها مراقبت می کردند، رد نشده بود که صدای آشنایی شنید:«کجا می روی صحرایی؟ بدو بیا بالا! راه بندان گیر کردیم و دیر رسیدیم ایستگاه…»

سر به عقب گرداند، رحیمی سرش را از پنجره سرویس در آورده بود و همراه با چند کارگر دیگر با حسرت می پاییدندش.

کنار ستون زیر مجسمه، بازداشتی ها، خشمگین و نگران ایستاده بود که با ورود چند کامیون ارتشی عده ای گاردی مسلح پایین پریدند و لوله تفنگ هایشان را به حالت تهدید رو به مردمی که از کناره های میدان دستگیر شده ها را نگاه می کردند، نشانه رفتند. با دستور خشک افسری، در میان حلقه نظامی های تازه وارد، همراه سایر بازداشتی ها، سوار ریوهایی شد که هر یک از آنها بوسیله دو درجه دار و چهار سرباز مسلح محافظت می شدند.

***

در دفتر، رئیس کارگزینی هیکل بزرگش را توی صندلی چرمی گردانی واداده بود و با غبغب آوایزانش، سیگار را نیمه کاره درون جاسیگاری فشرد و با نگاه تحقیرآمیزی، قیافه اش را سر تا پا برانداز کرد:«آقای صحرایی! در این یک هفته ای که در بازداشت بودی، پرونده ات را چندین بار مطالعه و بررسی کردم و هیچ نکته منفی کاری در این پنج سال سابقه تو ندیدم… پرونده ات نشان می دهد که یکی از منظم ترین و بهترین کارگرهای کارخانه بوده ای. اما حالا وضع فرق می کند، الآن من در عوض یک کارگر مرتب و قابل تحسین و شایسته تشویق، یک اخلالگر را در مقابل خودم می بینم!»

و از جا برخاست و از پشت میز بیرون آمد و گره کراواتش را دست زد و بدون اعتنا قدم زد.

آبدارچی که یک فنجان چای روی میز گذاشت، برگشت و سر جایش نشست. صندلی اش را گرداند و از روی فایل، مجسمه چوبین و نیم تنه شاه را که درست به اندازه عروسکی بود برداشت و پس از قدری تماشا، سر جایش گذاشت و پرسید:«حالا چطور به این زودی آزاد شدی؟»

صحرایی سرش را پایین انداخت و کل یک هفته بازداشتی اش را از ذهن گذراند و در دل آرزو کرد آچار دستگاه دستش بود و همانجا بر سر رئیس می کوبید:

«آقای جم پور، من توی بازداشتگاه، در بازجویی ها هم گفته ام، کارت شناسایی ام را هم نشان دادم و آنها هم قانع شدند. گفتم که توی ایستگاه منتظر سرویس بودم. راهپیمایی بود و به خاطر تأخیر سرویس و بسته شدن خیابان، به طرفف میدان راه افتادم و مأمورها هم دستگیرم کردند. همین! رحیمی و بقیه کارگرهای شیفت دوم هم خبرداری که شاهد بوده اند.»

آقای جم پور چایش را نوشید و زیر چشمی به صحرایی نگاهی انداخت و با تأنی گفت:«مطمئناً در این کارخانه برگ جایی برایاخلالگرها وجود ندارد. اما با توجه به پرونده مثبت پرسنلی ات و این که تا به حال از زبان تو کلمه ای دروغ نشنیده ام و از طرفی احتمالاً جرم مهمی هم مرتکب نشده ای که به این زودی آزاد شدی، من هم در مورد ادامه کار تو، زیاد سخت گیری نمی کنم. ولی برای این که خیال نکنی کارها بی حساب و کتاب است باید یکی از کارگرهای قدیمی شرکت ضمانت ات را بکند و کتباً تعهد بدهد! یادت هم باشد که از حالا به بعد جور دیگری روی تو حساب می کنیم. از همین حالا، تا  فردا فرصت داری یک نفر به عنوان ضامن معرفی کنی.»

یک ساعت بعد اوستا قدرتی، وقتی خواست ورقه ضمانت نامه را امضاء کند، آقای جم پور خودش را محکم دورن صندلی گردان فشرد و صدای جیر جیرش را در آورد. بعد استامپ را سر داد طرفش و گفت:«امضاء و اثر انگشت!»

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

31 − = 23