شام چرخشی

صبح هنر | داستانی از اکبر صحرایی:

نوبت شام چرخشی که  به مش رجب می‌رسد، مراد صابون به شکم می‌مالد.

ـ آقا دارعلی، به نظرت مش رجب واسه مون کباب می‌زنه سر سیخ؟

ـ نون و ماست هم بده، کلاهِ تو بنداز بالا قربون!

شب زیر آتش پراکندۀ خمپاره های دشمن تا وارد سنگر تدارکات می‌شویم، بعد از مدت ها، رنگ چشم خروسی چای را توی شیشۀ مربا می‌بینم! مراد آرنجش را فشار می‌دهد توی پهلویم.

ـ بفرما آقا دارعلی، مُشت نمونه خرواره!

چای را که کله می‌کشم، مش رجب چراغ دریایی دوم را روشن  و آویزان می‌کند به سقف سنگر. لبخندی می‌زند و از سنگر بیرون می‌رود. مراد می‌گوید: «اخلاقش هم فرق کرده. رفت کباب بیار»

بو می‌کشم و هنوز بو را بیرون نداده ام، صدای تاق تیر کلاشینکف  می‌پیچد توی سنگر گوشم و از وحشت چهار گز بالا می‌پرم. کنارم مراد طوری خشکش زده که انگار تیر به مغزش خورده و در دَم مُرده!

پشت بندش، مش رجب مثل گلوله می‌پرد داخل سنگر و هراسان می‌گوید: «تیر کجاتون خورد؟!»

بریده بریده می‌گویم: «ددد دشمن حـ حـ حمله کـ کـ کرد؟!»

مش رجب کنارم می‌نشیند.

ـ نگران نباش، کار بچه های سنگر کناریه. با من سر جنگ دارن!»

بچه های سنگر کناری با من سر جنگ دارن!»

بُهت زده می‌گویم: «دشمن خارجی کم بود، حالا با خودیا جنگ راه انداختی قربون؟»

ـ غمت نباشه قندعلی، چند شب پیش سنگر کناری، مثل الان من مهمون داشتن. شلوغ می‌کردن. من هم رفتم و سنگرشون رو بستم به تیر و دو تا شون لت و پار شد.

مراد دهان باز می‌پرسد: «خُب؟!»

ـ خُب به جمالت، حالا که فهمیدن امشب مهمان دارم، می‌خوان تلافی کنن.

هر دو از جا سیخ بلند می‌شویم. مش رجب مُچ دستم را می‌چسید.

ـ نگران نباشین، اگه شما دو تا رو با تیر زدن، به تلافی، چهارتاشون رو می‌زنم.

 مراد هول هولکی، هیکل تُپلش را جمع  و جور می‌کند تا بزند به چاک، مش رجب می‌خندد.

ـ کجا خارخاسک…دست یکی از بچه ها بی هوا رفت رو ماشۀ اسلحه. حالا بشینیت تا کباب بیارم!

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 1 = 1