شروع یک دشمنی؛ داستان کوتاهی از محمدحسن ابوحمزه

شروع یک دشمنی؛ داستان کوتاهی از محمدحسن ابوحمزه

کراواتش را درست کرد با احترام برگه کاغذ تا خورده را به دست رئیس داد گفت :

– قربان “پل گرین” خبر داده موفق به شکستن اعتصاب کارگران صنعت نفت آبادان نشده.

رئیس با شتاب نامه را گرفت مرور کرد رو به پنجره برگشت با مشت محکم به کف دست دیگرش کوبید گفت :

–  مرتیکه بی عرضه سال ها  تو ی ایران مفت خورده وخوابیده برا ی چنین روزی اون وقت…

معاون چند قدم جلوتر رفت گفت :

– ظاهرا ارتش شاهنشاهی هم با تانک وارد پالایشگاه شده و کارگران رو تهدید کرده اما موفق نشدند.

– دیگه کار از تانک و توپ گذشته ، ازسپتامبر گذشته این همه از این مردم وحشی کشتند چی شد، یا خوب نکشتند یا مردم ایران واقعا دیوانه شده اند.

رئیس برگشت نامه را روی میزانداخت چند قدم دور میز چرخید گفت :

–  فکر کنم دیگه دوران نفتِ مفت تمام شد باید راه چاره ای پیدا کنیم تا بعد.

معاون پوشه قرمز ی را که زیر بغل داشت به طرف رئیس گرفت گفت:

–  قربان طرح جدید برای کنگره .

–  خلاصه طرح چیه بگو ببینم.

اولین قدم مردم ایالات متحده باید روزها یکشنبه ازخوردو استفاده نکنند.

رئیس کنار پنجره رفت به مجسمه آزادی خیره شد چشمانش را تنگ تر کرد سر تکان داد  با خودش زمزمه کرد “امروز روز شروع دشمنی ماست”

– قربان چیزی گفتید؟

– نه .

داستان از: محمدحسن ابوحمزه

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 1 = 2