شوق زندگی

صبح هنر | محمدحسن ابوحمزه داستان کوتاهی با نام «شوق زندگی» منتشر کرد.

پدربزرگ همه را به خط کرد .مادر بزرگ را کنار خود خواند دخترها و عروس ها یک طرف پسر ها و داماد ها طرف دیگر ، نوه ها جلوی همه ایستادند. دستور داده بود همه وضو بگیرند لباس های نو بپوشند عطر و ادکلن بزنند، آماده که شدند به راه افتادند.

کسی نمی دانست کجا می روند پسر بزرگتر برای اطمینان گفت:

–   آقا جون بفرمائید کجا می ریم، ماشین حاضرکنیم.

پدربزرگ فقط سرتکان داد چیزی نگفت .دختربزرگترگفت :

–   بریم خونه ما ناهار درست می کنم دسته جمعی…

پدر بزرگ فقط لبخندی به دخترش زد سرش را بالا برد ، نه.

کوچکترین نوه انگشت پدر بزرگ را گرفته بود خودش را به چپ وراست می چرخاند   التماس میکرد:

–  شهر بازی شهربازی.

باشه شهر بازی هم می ریم.

مقابل گل فروشی ایستادسفارش زیادی داد، ازهمه نوع گل چندشاخه دست بچه ها داد. برای خودش فقط یک شاخه گل محمدی برداشت.

بچه ها به پچ پچ افتادند همه مناسبت ها و تاریخ های مهم خانودگی را از نظرگذارند آن روز هیچ مناسبتی درخانواده نبود نه تولدی، ازدواجی ، توی فامیل هم خبری نبود.

سر خیابان پدربزرگ خودش رفت یک جعبه بزرگ شیرینی خرید. نوه ها افتادند به شوخی یکی از پسرها یقه اش را درست کرد رو به مادرش گفت:

–  اگه آقا جون به فکر ما باشه آستین بالا بزنه شما که بی خیال .

یکی دیگر از نوه ها به برادرش اشاره کرد گفت :

–   بزرگترازشما هم توی صف هست ها.

 به نوعی سنگ خودش را به سینه می زد،شوق تشکیل زندگی توی جوانها موج می زد. سرخیابان اصلی پدر بزرگ ایستادگفت:

–  این خانواده پرجمعیتی که من تشکیل دادم عنایت خداوندبود.

مادربزرگ به شوخی گفت:

–  حالا توی خونه هم می گفتی ما قبول می کردیم حاجی بگو الان کجا می ریم.

–   استقبال یک دوست قدیمی.

گره بازشده ، همه کنجکاو شدند بداند این دوست قدیمی کیست که آنقدر نزد پدربزرگ عزیز است پس از مدت ها ازخانه زده است بیرون.

مینی بوسی جلوی پای آنها ایستاد و به دستور پدربزرگ همه سوار شدند. کودکان ازخوشحالی رفتند همه پنجره ها را اشغال کردند.ر اننده گفت :

–  حاج آقا به موقع آمدید به امید خدا قبل از شلوغی می رسیم بهارستان.

مادر بزرگ که کم طاقت شده بود گفت:

–   خب پدرآمرزیده بگو این رفیقت کیه کجا داریم می ریم ، یک کاره.

پدربزرگ روی صندلی اول برگشت روبه بقیه شاخه گل رابه صورت مادر بزرگ نزدیک کردخندید گفت:

–  این یه رفیق بامعرفته که اگرمی ماندومثل من ازدواج می کرد الان یک مینی بوس خانواده داشت عین من ، حالا وظیفه ماست بریم به استقبالش .

راننده دنده را چاق کردگفت:

–  ایول ، حاجی رفیق های شما هم تواین غواص ها هستند مگه شما هم توجنگ غواص بود؟

حرف راننده که تمام شد همهمه ای توی مینی بوس بلند شد. پسر بزرگتر گفت:

برای شادی روح شهدا صلوات .

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

29 − = 28