صبر پیشگان/دو داستانک از راضیه تجار

صبح هنر |دو داستانک از راضیه تجار

صبر پیشگان
ماشین گل زده از پیچ و خم جاده ای که بالای بلند بود گذشت.
روی شنهای نقره ای ساحل ایستاد.
عروس و داماد پیاده شدند. پاشنه های باریک کفش عروس در شنها فرو رفت.
خم شد و آنها را از پا کند.
داماد هم کفش های شبروی مشگی اش را.
هر دو پا برهنه به طرف دریا که موج های بلندی داشت رفتند. دست در دست هم و تبسمی بر لب.
عاقد گفته بود:
– زندگی مثل دریاست. گاه آرام گاه طوفانی. دریا آینه زندگی است کنار هم روبه دریا نشستند. منتظر تا آرام شود.
عاقد گفته بود.
– خدا صبر پیشگان را دوست دارد.
***
کلاغ های خبر چین
 کلاغ گفت قار
دختر کنار پنجره رفت. نامه را پاره کرد و بیرون ریخت
کلاغ گفت قار قار.
دختر حلقه اش را بیرون آورد. نگاه کرد بیرون انداخت
کلاغ گفت قار قار قار
دختر پنجره را بست. روی تخت افتاد گریه کرد.
کلاغ به باغچه پرید. حلقه را برداشت و گریخت.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

− 7 = 1