غواصی روی امواج دست ها / داستانی از محمدحسن بوحمزه

صبح هنر | محمدحسن ابوحمزه به مناسبت تشییع شهدای غواص داستان کوتاهی با نام «غواصی روی امواج دست ها» منتشر کرد.

غواصی روی امواج دست ها

نتیجه تصویری برای تشییع شهدا غواص

توی کوچه پس کوچه ها، ازتمام محله قدیمی فقط نام خود را روی تابلو شهرداری دید، همه چیز عوض شده بود. خانه یک طبقه قدیمی خودشان را میان ساختمان های بلندمرتبه و شیک شناخت. درخت سیب هنوز سبز بود وحیاط پر شده بود از گیاه. عکسی از او را روی درخانه زده بودند، عکسی با لباس غواصی در میان هم رزمانش که وقتی برای آموزش به یگان دریایی رفته بود، یکی از آنها گرفته بود.

 دو زن مقابل آن ایستاده بودند به آن نگاه می کردند:

–        چقدر رعنا و خوشگل بود، کیه ؟

–        بچه قدیمی این محله، مثل این که تازه پیدا شده.

–        این خانه که سالهاست خالیه خانواده ش کجاهستند.

–         پدرش که تو همون جنگ شهیدشد.

–         عجب ، خدا رحمتش کنه.

–         یه پسردیگه هم داشتن که جانبازبود، چندسال پیش که مادرشان به رحمت خدا رفت فرستادنش آسایشگاه.

هیچ کس منتظرش نبود،برای استقبال . می خواست راه آسایشگاه را پیدا کند.به خیابان اصلی که رسید تعجب کرد. مثل روزهای اول انقلاب عکس بزرگی روی وانتی، وسط خیابان در حرکت بود.  عکس خودش در کنار پدر از روزی که  از مقر خودشان آمده بود کنارشط کارون برای دیدن پسرش.

پشت وانت جمعیت زیادی را دید که مثل امواج دریا در تلاطم بودند ، دنبال تابوت او به سر و سینه می زدند گریه می کردند. مثل روزهای اول انقلاب. پیرمردی هم جلوی جمعیت روی ویلچر ، چقدر برایش آشنا بود. خندید ، پرید رفت بالای سر جمعیت.

آن مرد با دستان بسته آمد

آن مرد آمد.

آن مرد زیر باران آمد.

آن مرد با دوستانش آمد

آن مرد با دستان بسته آمد.

آن مرد بعد از بیست و نه سال آمد.

آن مرد وقتی می رفت هفده سال بیشتر نداشت.

آن مرد در کودکی می خواست خلبان شود اما آن روزها کشور به غواص نیاز داشت .

آن مرد مظلوم رفت اما با افتخار آمد.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

16 − 10 =