قیصر به روایت قیصر/ به مناسبت ۸ آبان سالروز درگذشت قیصر شعر انقلاب

ghesar

قیصر شاعری بود که تن به مصاحبه ها و گفت و گوهای مطبوعاتی نمی داد. مصاحبه زیر که در قالب طرح تدوین تاریخ شفاهی انقلاب در کتابخانه ملی ایران تهیه شده است، فرصت مغتنمی است برای تماشای قیصر به روایت قیصر.

قیصر امین پور چند سال پایان عمر تن به گفت وگو نداد. دلایل شخصی قیصر فراوان بود از جمله آنکه دوست نداشت زخم های گذشته، دوباره سر باز کند و بیماری جسمی اش نیز مزید بر علت شده بود. گفت وگوی حاضر تحت نظر سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران در قالب طرح تاریخ شفاهی انجام شده است. این طرح چند سالی است به منظور مستندسازی تاریخ فرهنگی – اجتماعی کشور به شکل گفت وگو با مسئولان فرهنگی، نویسندگان، شعرا و هنرمندان در حال اجرا است. گفت وگویی که پیش رو دارید بخشی از متن کامل بوده و در تلخیص توسط صبح هنر بخش های مهمتر و خواندنی تر انتخاب شده است، که به مناسب ۸ آبان ماه سالروز درگذشت قیصر شعر انقلاب در رسانه هنر انقلاب منتشر می شود:

و قاف، حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز می شود

و قاف، حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک من آغاز می شود.من قیصر امین پور، متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ در گتوند هستم، جایی بین دزفول و شوشتر در استان خوزستان که الان شهری شده و آن موقع بخش بود. قبل از ورود به دبستان، ما را به مکتبخانه فرستاده بودند، یکی دو سال به آشنایی با مقدمات، الفبا، قرآن و این جور درس هایی که در مکتبخانه آن زمان بود گذشت. بعد در سن ۷ سالگی در همان گتوند، وارد دبستان شدم. کلاس دوم را در دزفول گذراندم، دوباره تا پنجم ابتدایی به همان گتوند برگشتم و دوره راهنمایی و دبیرستان را در شهر دزفول گذراندم. تا سال ۵۷ همزمان با پیروزی انقلاب، در دانشگاه تهران در رشته دامپزشکی قبول شدم.

عزیمت به تهران برای تحصیل و مبارزه

من خودم، خیلی در نخ کنکور و اینها نبودم شاید یکی دو ماه به کنکور مانده بود که دیدم بچه ها دارند با هیجان می خوانند من هم شروع کردم. تستی و چیزی هم نداشتیم، کلاس کنکور هم که نبود. همان کتاب های خودمان را می خواندیم، یکی دو تا کتاب تست بچه ها از شهرهای دیگر گرفته بودند، اینها را قرض می گرفتیم و یک شبه می خواندیم. در این فضاها عرض کردم که دوره آخر دبیرستان خیلی به درس توجه نداشتم، یعنی می خواندم در حدی که قبول بشوم، بنابراین خیلی رتبه بالایی نیاوردم به طوری که شاید می توانستم در اهواز پزشکی بروم، ولی بچه ها و دوستانی که با هم کار می کردیم می گفتند؛ «بیا همه مان می خواهیم برویم تهران و فعالیت و مبارزه را ادامه بدهیم.»

من خوشم نمی آمد. ولی چون رشته های تجربی می خواندیم، خانواده ام می گفتند؛ «باید به رشته پزشکی بروی.» طبق معمول همه خانواده ها بود. ما هم پزشکی زدیم افتادیم پایتخت و دامپزشکی شد. دامپزشکی هم به نظر خانواده ما رشته خوبی بود ولی خودم که رفتم دیدم همان مشکلات پزشکی را دارد، همان کتاب ها را باید بخوانیم، با این تفاوت که به ما «دکتر آدم» نمی گویند «دکتر دام» می گویند. یعنی حروفش جابه جا می شود و این بود که اصلاً انصراف دادم، یعنی نه اینکه تغییر رشته باشد، کلاً انصراف دادم. دوباره کنکور دادم و دانشکده علوم اجتماعی رفتم.

غکسی از جوانی قیصر امین پور در کنار نقاشی امام خمینی (ره)

غکسی از جوانی قیصر امین پور در کنار نقاشی امام خمینی (ره)

ماجرای ۱۳ آبان ۵۷ از زبان قیصر

۱۳ آبان ۵۷ من تهران بودم. من اصولاً بیشتر در کلاس های پزشکی شرکت می کردم. چون دوست های من پزشکی قبول شده بودند من هم همیشه از دامپزشکی به پزشکی می آمدم، چون آنجا فعالیت بیشتری هم بود. تظاهراتی بود، بچه ها فعالیتی داشتند آنجا شرکت می کردیم. آن روز تیراندازی هم من در دانشگاه بودم و چون از نزدیک ماجرا را دیده بودم، یکی از کسانی که شاید باعث تعطیلی کلاس ها شد، خود من بودم. رفتم آنجا هرچه به ذهنم رسید، گفتم. گفتم؛ «من دیروز دیدم اینجا تیراندازی بود و بایستی کلاس ها را تعطیل کنید.» بعضی از بچه ها مخالفت کردند و بعضی گفتند؛ «ما می خواهیم به جامعه خدمت کنیم و زودتر دکتر شویم.» خلاصه ما هم چیزهایی گفتیم و کلاس ها را تعطیل کردیم. بعضی از استادها مخالفت می کردند بعضی ها می گفتند؛ «فرقی برایمان نمی کند.»

۱۳ آبان ۵۸ و تسخیر لانه جاسوسی

انجمن اسلامی بود که من هم با بچه هایشان دوست بودم و در جلساتشان شرکت می کردم و اصلاً از همین جلسه در واقع گرفتن لانه، مشورت و طرح ریزی شد. در سال ۵۸ همزمان با پذیرفته شدن در دانشکده علوم اجتماعی در ارتباط با دوستانی که وارد لانه جاسوسی شدند ما هم آنجا بودیم و چند مدتی بیشتر هم فعالیت های فرهنگی می کردیم، گاهی یک متن برایشان می نوشتیم، غیر از آن نگهبانی و کارهایی که همه دانشگاه ها به عهده داشتند، گاهی فعالیت های فرهنگی می کردیم که بعد از مدتی هم من از آنجا بیرون آمدم، شاید یک سال طول نکشید. چندماهی بود و دوباره سراغ درس و مشق و تغییر رشته رفتیم.

 ƒ  اعضای شرکت کننده آن جلسات چه کسانی بودند؟

معمولاً همین دوستان خودمان بودیم، دانشجوها بودند که عرض کردم مثلاً بچه های شورای آنجا همین آقای «میردامادی»، آقای «ابراهیم اصغرزاده» و بچه هایی بودند که الان هم در مجامع سیاسی و اجتماعی فعال هستند؛ آقای «رحمان دادمان» که مرحوم شدند، آقای شمس که دوره قبل نماینده بودند و اینها یادم هست.

ƒ  نحوه آشنایی شما با این گروه چطور بود؟

خب به دلیل اینکه در دانشکده دامپزشکی بودیم و در همین جلسات انجمن اسلامی با هم آشنا بودیم.

 ƒ روز لانه جاسوسی هم با شما بودند؟

بله بودیم.

 ƒ  جزء نفرات چندم بودید که وارد لانه جاسوسی شدید؟

چندمی را نمی دانم. گله‌یی وارد شدیم. یعنی بچه‌هایی که اول در را باز کردند تعداد معدودی بودند بعد ما وارد شدیم و عرض کنم بعد تقسیم کردیم و اولش هم قرار نبود این قدر مفصل باشد.

 ƒ شما جزء گروهی بودید که آشنا بودید و در لانه جاسوسی ماندید. اولین فعالیت هایی که آنجا می کردید، چه بود؟

عرض کردم بیشتر نگهبانی از همان جواسیس بود.

 ƒ  فرمودید که فعالیت های فرهنگی دیگری هم انجام داده بودید.

مثلاً عاشورا که می شد متنی می نوشتیم و برایشان می خواندیم. چون قلم خوبی داشتیم و چیزی هم می نوشتیم.

 ƒ به صورت بیانیه بود؟

نه، بیانیه هایش را ما نمی نوشتیم. بیانیه ها را بچه های شورا تهیه می کردند. من فعالیت هایی مانند «تهیه برنامه» داشتم مثلاً کسانی که دم در آمده بودند، (چون هر روز گروه ها برای حمایت از دانشجوهای دانشگاه های سراسر کشور می آمدند) خیلی پرشور و هیجان بودند. یعنی به قول امام که گفته بود؛ «انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول»، برای همین مردم خیلی حمایت می کردند و ما بایستی برای آنهایی که می آمدند، برنامه می گذاشتیم.

 ƒ  آنها را که داخل ساختمان راه نمی دادند؟

نه، آنها بیرون می ماندند. هرکسی پرچم و پلاکاردش را بری حمایت آورده بود.

 – شما شبانه روزی آنجا بودید؟

بله.

– فرمودید چه مدتی؟

یادم نیست شاید ۸-۷ ماه. ولی دقیقاً ننوشتم، آنجا بایستی خاطرات آن موقع را می نوشتم که ننوشتم.

عکس قیصر امین پور در جمع شاعران انقلاب در سفر به همدان

عکس قیصر امین پور در جمع شاعران انقلاب در سفر به همدان

 ادبیات، شعر و حوزه هنری

برگشتم دانشکده علوم اجتماعی و از آنجا دیگر برای تغییر رشته تصمیم گرفتم و خیلی هم مشکل بود، موافقت نمی کردند. بالاخره یکی دو ترم را مشترک یعنی چند واحد از این طرف و چند واحد از آن طرف خواندم و پذیرفتند و سال ۶۳ وارد دانشکده ادبیات شدم.

 ƒ هنوز یک مقطعی اینجا ناگفته مانده، از انقلاب فرهنگی و تعطیل شدن دانشگاه سال ۵۹ تا سال تحصیلی ۶۱-۶۰ که شما مشغول تدریس شدید. در این مقطع، فعالیت های فرهنگی- مطبوعاتی داشتید؟

در همین زمان بود که در واقع با بچه های حوزه هنری همکاری داشتم و در جلساتشان شرکت می کردیم و گاهی کتاب هایی مثل ژورنال (مجله) سوره و شعر و داستان منتشر می کردیم.

 ƒ  تشکیل حوزه اندیشه و هنر اسلامی اولین بار چه زمانی بود؟ چون این طور که در منابع آمده ظاهراً شهریور سال ۶۰ بوده است؟

ببینید قبل از آن هم، حتی در سال های ۵۸-۵۷ گروهی بودیم که می رفتیم و با خانم صفارزاده و آقای گرمارودی جلساتی داشتیم که اسمش دفتر نهضت اسلامی یا چیز دیگری بود، (باید از خود خانم صفارزاده بپرسم). چنین اسمی داشت که بچه ها در آنجا جمع می شدند، آنهایی که داستان، نمایش و آنهایی که شعر کار می کردند با همدیگر بحث می کردند، آقای «گرمارودی»، «خانم صفارزاده»، آقایی که دستورزبان درس می داد، آقای «رخ صفت» و آقای «محسن سلیمانی» بودند.

 ƒ  آقایان رخ صفت و سلیمانی در آن زمان تدریس می کردند؟

نه، در واقع خودشان هنرجو بودند. بعد جلسات آنجا کم کم گسسته شد و بچه ها خودشان تصمیم گرفتند حوزه هنری را تشکیل بدهند. بنابراین همان سال ۶۰-۵۹ می شود.

 ƒ از این دوستانتان نام می برید؟

سال های اول آقای «ناصر پلنگی»، آقای «رضا تهرانی»، آقای «مصطفی رخ صفت»، آقای «کاظم چلیپا»، آقای «محسن سلیمانی»، آقای «مخملباف»، آقای «سراج» و…

 ƒ آقای سهیل محمودی؟

آقای سهیل محمودی بعداً در جلسات ما وارد شدند.

 ƒ آقای خسروجردی؟

بله. اینها بودند و به صورت آماتور و غیرحرفه یی همین طور دوستانه جلسه را تشکیل می دادیم، نه کسی حقوق می گرفت و نه کسی حقوق می داد.

 ƒ محل برگزاری این جلسات کجا بود؟

جلسات نهضت در خیابان فلسطین بود که خانم صفارزاده بود، بعداً اینها به خیابان سمیه که الان حوزه هنری هست، آمدند.

 ƒ آقای میرشکاک هم آن زمان حضور داشتند؟

بله می آمدند در جلسات شرکت می کردند.

 حوزه ای برای هنرمندان

شاید بچه ها به تاثیر از حوزه علمیه خواسته بودند یک «حوزه هنری» تشکیل دهند، ولی خب اسمش را «حوزه اندیشه و هنر اسلامی» گذاشته بودند.سالش یادم نیست، ولی یادم هست که همزمان با پیشنهاد سازمان تبلیغات ما در واقع فعالیت های نقاشی، پوسترسازی، تئاتر، نمایش، شعر و داستان منتشر کرده بودیم…

آمدند پیشنهاد کردند و مدتی هم بچه ها مخالفت کردند که ما می خواهیم خودمان باشیم و چه جوری باشد و چه جوری نباشد، حتی همین باعث شد بعضی از بچه ها مثل آقای تهرانی و آقای رخ صفت، از حوزه کناره گرفتند. بعد از اینکه زیر نظر سازمان رفت آنها جدا شدند. ما بچه هایی که مانده بودیم یعنی آقای مخملباف، بنده، سیدحسن حسینی، چلیپا، خسروجردی و حبیب صادقی شرایطی گذاشتیم که مثلاً در کارهای هنری دخالت نکنند، همچنان انتخاب آثار برای انتشار با ما باشد و آنها فقط حمایت های مادی کنند. تا مدت ها هم همین جوری بود.

ماجرای اخراج قیصر امین‎پور از حوزه هنری

 ƒ  مسوولان آن موقع سازمان تبلیغات چه کسانی بودند؟

آقایی به نام «محمدعلی زم» بود، از همان اول مسئولش ایشان بود. اولش البته مقداری شورایی بود و همه بچه ها در جلسات شرکت می کردند، بعد کم کم یک رئیس پیدا کرد که همان آقای زم بود.

 ƒ  آقای زم از طرف سازمان تبلیغات پیشنهاد شده بودند؟

بله، فرم اداری به خودش گرفت. هر بخش مستقل شد و به اصطلاح طوری شده بود که کم کمک داشتند در اینکه چه کاری ساخته بشود یا چه کاری ساخته نشود، چه شعری گفته شود، چه شعری گفته نشود، این داستان چرا چاپ شد، این یکی فیلم چرا این طور بود دخالت می کردند و همین باعث اصطکاک هایی شد که در سال ۶۶ ما که حدود ۱۳ نفر از بچه های نویسنده و هنرمند بودیم از آنجا انشعاب کردیم و بعد چند بیانیه در روزنامه ها منتشر کردیم که اینها دارند هنر انقلاب و هنر اسلامی را در تنگناهایی به مسیرهایی می برند که به مصالح هنر و انقلاب نیست. بیانیه هایش هم منتشر شده، در روزنامه ها هست و خیلی از هنرمندها هم از این جریان حمایت کردند که بنیانگذاران به اصطلاح اصلی حوزه، همین هنرمندان بودند و سازمان تبلیغات فقط به عنوان حامی بود و الان نمی تواند برای اینجا خط مشی تعریف کند. بیانیه هایی در روزنامه ها در دفاع از ماها نوشتند ولی خب به جایی نرسید و در واقع ما ۱۳ نفر را اخراج کردند و بعد گروهی از ما رفتیم مجله سروش نوجوان را راه انداختیم؛ آقای «عموزاده خلیلی»، «تقی سلیمانی»، «مهرداد غفارزاده»، «حسن احمدی».

روال جلسات روزانه  حوزه هنری 

 آن موقع ما تقریباً هر روز که کار هم نداشتیم همان جا جمع می شدیم، فقط چای و گاهی هم ناهاری بود می خوردیم، نبود هم خودمان یک ساندویچ می خوردیم و روزهای پنجشنبه ما جلسات شعر داشتیم، روزهای دیگر نمی دانم چه روزی بود جلسه داستان داشتیم. بچه های گروه های دیگر که نقاشی و نمایش کار می کردند، خودشان فعالیت های خودشان را داشتند، من و «سیدحسن حسینی» هم در واقع جوک ها و شعرها و نامه هایی را که می رسید و کتاب هایی که قرار بود منتشر کنیم را گزینش و ویرایش می کردیم.

قیصر امین پور در کنار سلمان هراتی و سید حسن حسینی

قیصر امین پور در کنار سلمان هراتی و سید حسن حسینی

ماجرای دوستی با سید حسن حسینی و سلمان هراتی

 ƒ  شما چند بار دیگر هم از مرحوم دکتر حسینی نام بردید. آشنایی شما با ایشان از کجا شروع شد؟

در همان زمانی که دامپزشکی یا جامعه شناسی می خواندم چند بار به دلیل اینکه در همان تعطیلی دانشگاه ها، کلاس خبرنگاری یا روزنامه نگاری رفته بودم، بعد از آن ما را به خاطر آموزشی که دیده بودیم در روزنامه ها تقسیم کردند، مرا به روزنامه جمهوری اسلامی فرستادند، به روزنامه جمهوری اسلامی هم که وارد شدم، برای فعالیت خیلی فضای مناسبی نیافتم شاید هم خیلی اهل کارهای رسمی نبودم، به هر حال چند جلسه یی آنجا می رفتیم با بچه ها. دوستانمان بودند، آقای «مرتضی سرهنگی»، آقای «فراست»، آقای «مهدی شجاعی» و آقای «میرشکاک» بودند. گاهی می رفتیم پیش آنها و آقای سیدحسن حسینی هم به همان جلسات می آمد و نشستی که داشتیم از آنجا با او آشنا شدم. بعد کم کم که او هم به حوزه آمد، من و او مسئول جلسات حوزه هنری و مسئول شعرش شدیم.

 ƒ ایشان چطور به حوزه آمد؟

خب من صحبت کردم، به عنوان اینکه همکاری داشته باشیم در قسمت شعر، از او خواهش کردم ایشان هم پذیرفتند، البته قبلاً هم حوزه می آمد منتها به صورت منظم نمی آمد. در جلسات شرکت می کرد.

 ƒ  مسئول واحد ادبیات حوزه هنری شما دو نفر بودید؟

ما در بخش شعرش بودیم. بخش داستانش آقای سلیمانی بود و آقای مخملباف که هم در بخش داستان و هم فیلم بود. ما بچه های خادمان جلسه شعر بودیم، چای درست می کردیم، صندلی ها را منظم می کردیم که بچه ها بیایند بنشینند و آقای «مهرداد اوستا» گاهی در جلسات ما شرکت و بچه ها را راهنمایی می کرد. آقای حسینی گاهی شرکت می کرد، مثلاً چند جلسه یی کلاس عروض می گذاشت و بقیه اش دیگر دوستان خودمان بودند یعنی بحث هایی که به صورت دانشجویی با همدیگر می کردیم.

 ƒ یعنی مدرس خاصی نداشت؟

نه، فقط همان دو نفری که عرض کردم.

 ƒ  آن وقت بچه هایی که فرمودید چه کسانی بودند؟

اگر یادم بیاید؛ آقای «وحید امیری»، آقای «سهیل محمودی»، آقای «محمدرضا محمدی نیکو»، آقای «ساعد باقری»، آقای «فرهانی منفرد»، آقای «حسین اسرافیلی» و آقای «پرویز بیگی»، حالا خیلی از اسم ها ممکن است یادم برود…

 ƒ  آقای زکریا اخلاقی؟

زکریا اخلاقی جوانی بود که بعداً به ما پیوست.

 ƒ  از قم بودند؟

بله آن موقع…

قیصر امین پور در کنار سلمان هراتی

قیصر امین پور در کنار سلمان هراتی

 ƒ مرحوم سلمان هراتی؟

سلمان هراتی بعداً آمد.

 ƒ  اولین باری که مرحوم هراتی را دیدید خاطرتان هست؟

بله، فکر می کنم در تنکابن دعوتمان کرده بودند، جلسه شعری بود آنجا با ایشان آشنا شدیم که بعداً که ایشان آمدند در هنرستان تهران تحصیل کنند همان آشنایی موجب شد به جلسات ما هم بیایند.

تجربه های از جنس ادبیات

اولین کتاب شعر شما سال ۶۳ منتشر شد، با اینکه خودتان هم در حوزه هنری بودید و نسلی از شاعران را آوردید،راجع به کتاب اولتان صحبتی دارید؟

بنده به دلیل اینکه یک مقدار حساس هستم – نمی خواهم بگویم وسواس- خیلی در مورد انتشار کارهایم پرهیز داشتم و آقای مخملباف و دوستان دیگر تاکید می کردند که تا چه زمانی می خواهی صبر کنی، من می گفتم که؛ «بگذارید کمی کامل تر و پخته تر شود.» آقای مخملباف می گفت؛ «هر چه درآوردی بایستی چاپ کنی.» و بعد از کش و قوس های فراوان، بالاخره تا سال ۶۳ راضی شدیم که یک مجموعه رباعی، دوبیتی به نام «در کوچه آفتاب» که دست شما هست منتشر کنم. بعد از آن دیگر مزه اش زیر زبانمان رفت و کتاب «تنفس صبح» را در همان سال یا چند ماه بعد منتشر کردم، که مجموعه کارهای قبل از انقلابم بود. بعضی از آنها را انتخاب کردم و بعضی را هم پس از انقلاب چاپ کردم.

 ƒ   این شعرهایی که در دو تا دفتر اول در «کوچه آفتاب» و «تنفس صبح» چاپ شده متعلق به چه دورانی است؟

اینها آخر ۶۳، بنابراین قبلش می شود ۵۶،۵۷ تا ۶۳٫

ƒ  با توجه به اینکه این دو قالب، قالب هایی بودند که مدت ها بود از خلاقیت های ادبی در آنها کاسته شده بود، در کتابهای تاریخ ادبی مثل کتاب «شعر امروز» که آقای ساعد باقری و محمدی نیکو نوشته اند، دکتر «حسن حسینی»، شما و جمع دیگری از هم نسلان تان را به عنوان احیا کننده این دو قالب نام می برند؟

حالا نمی دانم اینها تا چقدر می تواند (در واقع این اسم گذاری ها و عنوان ها) جایی داشته باشد ولی خب آدمی که فعالیت هنری می کند به نظر من با تصمیم قبلی نیست، یعنی این جور نیست که حتی این سبک ها و مکتب هایی که پدید می آید همه هنرمندها با هم دیگر تصمیم بگیرند در روزی یک سبکی را اختراع یا پیشنهاد کنند بلکه به قول مولوی که می گوید؛

«همچنان هر کاسبی اندر دکان

بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

هر کسی بر درد جوید مرهمی

در تبع قائم شود زین عالمی»

یعنی بازاری را مثال بزنیم،هر کسی می آید مغازه خودش را آب و جارو، میوه هایش را تمیز و چراغی را تنظیم می کند که مغازه خودش بدرخشد. نه به دلیلی که آن بازار زیبا شود، اما به تبع اینکه هر کسی مغازه خودش را درست می کند یک بازار خوب هم پدید می آید که هیچ کس با تصمیم قبلی این بازار را پدید نیاورده، هر کسی خواسته مغازه خودش را درست کند. این مثال را زدم برای اینکه اصولاً پدید آمدن سبک ها و مکتب ها بیشتر یک مسئله ناخودآگاه است. گفت؛ «اسیر عشق بودم هر چه پیش آمد پرستیدم».هر چه پیش آمد، ما دیدیم که رباعی قالبی است که می شود به کوتاهی و با سرعت آدم حرفش را و حسش را در آن جا دهد. من و سیدحسن حسینی گاهی رباعی می گفتیم، برای همدیگر می خواندیم، نظری می دادیم، نقدی می دادیم و این خود به خود پدید آمد نه اینکه ما تصمیم گرفته بودیم که چیزی را احیا کنیم یا پدید بیاوریم. بعد از آن همان جوری که طبیعی پدید آمده بود، طبیعی از ذهن ما رفت. یعنی ما هیچ تصمیمی نگرفتیم که رباعی را تعطیل کنیم، البته شاید پدید آمدن تقلیدهای فراوان باعث شده بود ما آتش بس یا رباعی بس اعلام کنیم ولی باز هم دیدیم که قالب های تازه تری هست، مثلاً در همان موقع غزل را آزمودیم، نه اینکه بگوییم به نوبت مثلاً شعر نو، نثر و مثنوی را آزمودیم، هر چیز را که به هر حال آدم جوان تجربه می کند حالا در اینها بعضی از آنها موفق تر است، بعضی از آنها ناموفق و بعضی از آنها میانه است.

ƒ   شما از همان موقع (حالا این اختلاف سن را که می فرمایید) با یک نسلی که پس از شما شعر می فرستادند و شما در مجلات چاپ می کردید،ارتباطی داشتید مثل همان سروش هفتگی، آیا انتخاب های شما در گزینش و جهت دهی به شعرها تاثیری داشت؟

امیدوارم تاثیر داشته باشد، برای اینکه من از همان دوران کودکی در کنار درس خواندن علاقه فراوانی به معلمی داشتم، یعنی در همان کلاس هم به من می گفتند؛ «با این دانش آموز کار کن و با همدیگر کار کنید» بعد هم در دوره دبیرستان، در مدارس کلاس نقاشی داشتم و تدریس می کردم. در واقع فعالیت های فوق برنامه آنها را انجام می دادم. خب من دانش آموز دبیرستان بودم، بعد هم که وارد دانشگاه شدم چند سالی معلمی کردم بعد از آن هم وارد دانشگاه شدم یعنی در واقع کارم همین طور بود و دنبال عشق معلمی بودم.اینکه می فرمایید تاثیری داشته یا نه، به هر حال من هم در حوزه هنری و هم در مجله سروش، سوره، بچه های مسجد، بعدها در سروش نوجوان و بعدترها در دفتر شعر جوان، همیشه کارم همین بوده است که با نوجوان ها و جوان ها ارتباط داشته باشم و چیزی را که خودم بلدم- اگرچه اندک – سعی کنم به آنها هم منتقل کنم. به همین دلیل تاثیری که می فرمایید گاهی می بینم در همان جلساتی که ما در حوزه هنری تشکیل می دادیم، با آن امکانات محدود و شرایط نه چندان مناسب و مساعد و بعدها در مجله سروش و بعدترها در سروش نوجوان خیلی از دوستانی که الان خودشان منشاء خدمات فرهنگی دیگر هستند، به بیان خودشان در همان جلسات شرکت می کردند و احتمالاً همان فضاهایی که ایجاد شده، اندکی به رشد استعدادهای آنها کمک کرده، البته واقعاً مسئله ذوق هنری یک مسئله کاملاً فردی است یعنی خود آدم بایستی تلاش کند. هر کس هم به جایی رسید،خودش رسیده هیچ کس نمی تواند ادعا کند که من این را تربیت کردم. ما فقط در حد اشاره و راهنمایی می توانیم که از این طرف برو از این طرف نرو، آن هم چقدر موثر باشد می توانیم، بقیه اش تلاش خود فرد است. برای همین نمی خواهم بگویم کسانی که الان الحمدلله به جایی رسیدند، محصولات این جلساتند، ما خیلی کوچک تر از آن هستیم. ما خودمان نیاز به تربیت و رشد داریم. نمی توانیم ادعا کنیم که ما کسی را تربیت کردیم.

 ƒ  شما فرمودید که تجربه سروش نوجوان به نوعی ادامه و انتقال تجارب بچه های مسجد بود؟

بله.

 ƒ  این عنوان «بچه های مسجد» از کجا آمده است؟

اینها بچه های مسجد «جوادالائمه» بودند؛ آقای امیرحسین فردی، آقای مهرداد غفارزاده و آقای نقی سلیمانی، که در همان جا جلساتی داشتند، بعد از اینکه حوزه تشکیل شد، بچه هایشان اینجا آمدند و اسم بچه های مسجد از آنجا ماند.

 ƒ  آن جنگ ویژه کودکان و نوجوانان بچه های مسجد بود؟

بله، بعداً سروش نوجوان که خب، من شاید ۲۰ سالم بود که وارد مجله انتشارات سروش شدم، یعنی یادم هست جایی گفته بودم که من یک جوان ۲۰ ساله بودم که از پله های انتشارات سروش بالا رفتم و یک میانسال ۴۰ ساله که استعفا دادم و از پله ها پایین آمدم. در واقع شاید ۲۰ سال از بهترین سال های عمرمان را آنجا خرج کردیم، حالا نمی گویم به هدر دادیم و این مجله غیر از مجله سروش بزرگسال بود که من دبیر ادبی آن بودم و صفحه شعرش را منتشر می کردیم، در سروش نوجوان همراه با آقای عموزاده خلیلی و آقای بیوک ملکی، سردبیر مجله بودم که بعداً به خاطر محدودیت ها و تنگناهایی که بود استعفا دادم و بیرون آمدم.

gheysar5

از تحصیل تا تدریس

 ƒ  شما در چه سالی لیسانس و فوق لیسانس گرفتید؟

سال ۶۳ وارد دانشکده ادبیات شدم، ۶۶ لیسانس گرفتم و وارد فوق لیسانس شدم تا ۶۹، ۶۹ فکر می کنم به مقطع دکترا وارد شدم تا سال ۷۶٫

 ƒ  پس همزمان با ورودتان به مقطع دکترا بود که تدریس تان را در دانشگاه الزهرا شروع کردید؟

بله.

 ƒ  ولی در فهرست تان ۱۳۶۷ آمده، با مدرک فوق لیسانس تدریس را شروع کردید؟

بله با فوق لیسانس، آن موقع می شد با فوق لیسانس تدریس کرد.

 ƒ  تجربه خاصی در دانشگاه الزهرا که مدت کوتاهی بودید و بعد از آن هم جذب دانشگاه تهران شدید، ندارید؟

نه من تا سال ۷۷ در دانشگاه الزهرا تدریس می کردم، یعنی همان سالی که تصادف کردم در واقع آنجا تدریس داشتم، گاهی یک ترم بیشتر یا یک ترم کمتر بود و همزمان با دانشگاه الزهرا در دانشگاه تهران هم به صورت حق التدریسی کار می کردم.

 ƒ  دلیل انتخاب دانشگاه الزهرا چه بود؟

من انتخاب نکردم، آنها برایم انتخاب کردند، یعنی خانم دکتر «راکعی» در گروه ادبیات بودند و از ما خواستند که آنجا چند ساعتی تدریس کنیم، بعد هم فعالیت ما آنجا بیشتر شد.

 ƒ  این طور که در منابع آمده، در سال ۱۳۶۸ جایزه نیما یوشیج «مرغابی بلورین» را دریافت کردید، برگزارکنندگان این جایزه چه کسانی بودند؟

فکر می کنم موسسه «گسترش هنر» از طرف وزارت ارشاد بود، من اصولاً اهل جایزه گرفتن نبودم. جاهای دیگر هم بود که اصلاً نمی رفتیم که حالا جایزه را بگیریم یا نگیریم.

 ƒ  بله، حالا دلیلی که جایزه را گرفتید چه بود؟

بی رو در بایستی من را گرفتار کردند.

 ƒ  ظاهراً جایزه فقط همان یک دوره برگزار شد؟

بله، دیگر برگزار نشد.

 ƒ  دو تا از کتاب هایتان «ظهر روز دهم» و «به قول پرستو» هم در جشنواره کتاب های کانون پرورش فکری برنده جایزه شدند. راجع به آنها هم توضیح بفرمایید؟

نه، چیزهای زیادی بوده یعنی همه کتاب هایم چیزهای اندکی گرفته اند، ولی خیلی مهم نیست.

جزئبات ماجرای انشعاب از حوزه هنری

 ƒ  راجع به خروج از حوزه هنری صحبت کردید. می توانید مشکلاتی را که باعث این کار شد با جزئیات بیشتری توضیح دهید؟ چه مشکلاتی بود که تنش ها و درگیری ها را ایجاد می کرد؟ آن طور که فرمودید، قرارداد اولیه شما مبنی بر تامین مالی بود تا شما سایر مسائل نرم افزاری را انتخاب کنید، پله پله این مسائل را توضیح دهید.

الان با آن موقع فرق می کند، یعنی حساسیت های آن موقع ما خیلی بیشتر از حالا بود. به هر حال تجربه و شاخک های حسی و کند شدن آنها باعث می شود که الان قضاوت هم اندک تفاوتی با آن زمان داشته باشد. البته هنرمند معتقد است که بایستی در پدید آمدن هنرش آزاد باشد، یعنی اگر ما بخواهیم سفارشی هنر پدید بیاوریم، محصول، بیشتر از آثار درجه ۳، درجه ۴ رئالسیم سوسیالیستی نخواهد شد که در شوروی و اقمارش پدید می آمد و خیلی هنرمند بزرگی پدید نمی آورد و آثار هنری عظیمی ایجاد نمی کند. حساسیت های آن موقع ما مقداری حساسیت های هنری بود و بعد از آن حساسیت های سیاسی و اجتماعی. خب ما به هر حال جوان های آرمان گرای ۵۷ بودیم که وارد حوزه هنر شده بودیم، برای همین شاگردهای شریعتی و آل احمد بودیم و نمی توانستیم بپذیریم که کسی برای ما خط و نشان تعیین کند که اینجا را بگویید و اینجا را نگویید، ما هم کله پر بادی داشتیم، به همین دلیل شاید اگر الان بود، مشکل چندانی پیش نمی آمد، برای اینکه ما کار خودمان را می کردیم، آنها هم کماکان کار خودشان را انجام می دادند که الان جمهوری اسلامی همین طور است، یعنی این جور نیست که فرض کنیم همه هنرمندها خیلی رسمی کار کنند، ساعت چند بروند و ساعت چند بیایند چون اصلاً نمی توانند این طوری کار کنند. مخصوصاً ما خودمان که خودجوش کار کرده بودیم نمی توانستیم آن علایق غیرواقعی تحمیلی را بپذیریم. بعد در این نکته با انتشار نامه هایی که در روزنامه های آن دوره هم چاپ شد،در واقع می خواستیم استقلال هنر و اندیشه اسلامی به طور طبیعی جوشیده از ضمیر خود هنرمندها باشد، نه اینکه کسی برای آنها برنامه ریزی کند و سفارش دهد. اصل مسئله ما این بود که بعداً به دلیل اصطکاکهایی که پدید آمد، ناچار شدیم یا آنها ناچار شدند ما را اخراج کنند یا ما ناچار شدیم بیرون بیاییم. بالاخره هر دو همزمان باعث شد که بعد هم کار خودمان را ادامه دادیم، یعنی هیچ تغییری در کارمان ایجاد نشد، همان شعری که قبلاً می گفتم الان هم برای خودم می گویم یا در جای دیگری چاپش می کنم یعنی دست از کارمان نکشیدیم.

 ƒ  چه چیزهایی موجب شد شما آن نامه های اعتراض آمیز را بنویسید؟ دخالت های خاصی در کار شما انجام می شد؟

بله، مقداری شروعش همین دخالت ها بود که عرض کردم. مثلاً اینجای این فیلم چرا این طوری است؟ چرا در بچه های مسجد با بچه های جنوب شهر و حاشیه نشین ها مصاحبه کردید؟ آدم قحطی بود؟ چرا در فیلم دست فروش مخملباف به طبقه تجار و سرمایه دار اسائه ادب شده؟ چنین چیزهایی بود، که ما آن موقع به هر حال اندیشه های عدالت خواهانه داشتیم و عرض کردم ما شاگردهای «آل احمد» بودیم، یعنی معلوم است که چه نسلی بودیم، به همین دلیل البته الان شاید قضاوت مان به آن تندی نباشد، منتها ما در آن دوره زندگی می کردیم و آثار خودمان را در آن دوره پدید آوردیم و متناسب با حال و هوای آن دوره رفتار کردیم، الان نمی شود در مورد آن موقع تصمیم گرفت.

 ƒ  هدف ما بیشتر تاریخ نگاری است و اینکه به هر حال گوشه هایی اگر جا مانده به نحوی بازگو شود. این اعتراض ها و این انتقادها به فعالیت های شما به چه گونه یی به شما منتقل می شد؟ آیا مثلاً نامه یی نوشته می شد یا…

مستقیماً درگیر بودیم و گاهی بعداً هم به صورت نامه هایی که می نوشتیم، آنها جواب می دادند. گاهی هم در روزنامه ها منعکس می شد، منتها در محدودیتی که در کار احساس می کردیم، بیشتر انگیزه فعالیت این کار بود، به هر حال من نمی خواهم غیبت کسی را کنم یا کسی را محکوم بکنم، چون مثل این است که خیلی ها نمی دانستند که جنگ ما چگونه بوده، چقدر تحمیلی بوده و چقدر مسئولیتش به عهده صدام و ابرقدرت های دیگری بوده. بعد از اینکه چند سال از جنگ بگذرد و سرنوشت صدام این طور شود، برای خیلی ها آشکار می شود که در واقع جنگ چه بوده، الان هم شاید ما نسبت به مدیریت آن موقع حوزه انتقاد داشته باشیم ولی شاید مرور زمان باعث شد که ما آنگونه مدیریت را هم خیلی محکوم نکنیم، به دلیل اینکه بعد از آن دیدیم که چطور می شود از آن هم بدتر بود، متوجه هستید؟ مثل اینکه در دوره یی شما از وزیر انتقاد می کنید بعد نمی دانید وزیر بعدی خیلی بدتر از او است و می گویید «صد رحمت به وزیر قبلی». ما همین طور بودیم، یعنی چون حوزه هنری، سروش نوجوان و دفتر شعر جوان را مثل خانه خودمان درست کرده بودیم روی آن تعصب داشتیم و وقتی ما را ناچار می کردند آن خانه را ترک بکنیم به هر حال خیلی سخت است که آدم خانه خودش را به دیگری بسپارد، چون خودش آن را پدید آورده است، آجر به آجر آن را روی همدیگر گذاشته، یعنی من به سروش نوجوان می گفتم؛ مثل اینکه بچه یی را آدم به دنیا بیاورد، ۱۷ سالش شود، خوب تربیتش کند، خوب به بار بیاورد، بعد یک دفعه آن بچه را بگیرند. ما نسبت به کارهایمان چنین حسی داشتیم، یعنی هیچ کدام از کارهایمان سفارشی یا طبق برنامه یا طبق آداب اداری نبود که بگوییم خوب الان کارمند این اداره ایم و فردا کارمند یک اداره دیگر می شویم، چون با تمام جان و دل مان آنجا کار می کردیم به همین دلیل تعصب خاصی روی آن داشتیم و ترک چنین فرزند و چنین محصولی دشوار بود.

 ƒ  شما فرمودید اعتراض ها و انتقادهایی نسبت به فیلم می شد، در حوزه شعر هم مورد محدودیت هایی قرار می گرفتید؟

کمابیش فضای سیاسی به گونه یی شده بود، اگر یادتان باشد همان موقع روحانیت از روحانیون جدا شد. اینها قبلاً یکی بودند ولی آن ابهام و آن کلیت اولیه کم کم به هر حال به تشخص، تعین، تمییز و تمایز می رسد. یعنی هر چه جلوتر برویم، خطوط آشکارتر می شوند، یک مقدار خب همه انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و وحدت کلمه و اینها بود، بعداً سر جزئیات می آید می بینیم که بین بنده و شما ممکن است اختلافات سلیقه یی یا تمایزات اندیشه یی باشد که اینها باعث می شد خود به خود فضای سیاسی خاصی ایجاد شود، یعنی مثلاً عده یی معتقد بودند که فرض کنیم در فعالیت های فرهنگی بایستی چه آزادی هایی باشد؟ یا فعالیت های اقتصادی بایستی چگونه باشد؟ یا به طور کلی عوام زدگی هایی که هنوز هم هست. من یادم هست آن موقع در رادیو و تلویزیون یکی از بچه های ما سردبیر برنامه یی بود، به خاطر اینکه بچه های کوچک آن برنامه دست زده بودند او مواخذه شده بود، که چرا شما اجازه دادید بچه ها در برنامه رادیو دست بزنند؟، یعنی شما شاید در آن جمع یادتان نیاید که یک دست زدن هم مسئله بود، حالا از اینجا بگیر تا اینکه اولین نوار موسیقی که ما تهیه کردیم. چند نفر بایستی اجازه انتشار آن را می دادند که این یا طرب انگیز شده یا نشده، تنبکش را کمتر یا بیشتر کنید، در صورتی که ملاک خاصی هم نداشتیم یا اینکه موسیقی مطرب کجاست؟ موسیقی غنایی کجاست و موسیقی درست کجاست؟ خیلی مرز شناوری دارد. شما کار کردن توی فیلم را تصور کنید، اولین فیلم هایی که ما ساختیم نمی دانستیم که بایستی حجاب را چه طوری بیاوریم؟ اگر یک خانم در خانه خودش است چرا روسری روی سرش است؟ بایست یک جوری درست می کردیم که یک نفری اینجا رفت و آمد دارد.

 ƒ  نفر سوم هم آقای مخملباف؟

به هر حال آن موقع خیلی مشکلات بود، الان خیال نکنید که آقای اکبر عبدی نقش یک زن را بازی می کند، موهایش را هم بیرون می ریزد، هیچ اشکالی هم پیش نمی آید، چون می گویند کلاه گیس اشکالی ندارد. مثلاً اینها بعداً حل شد ولی تصور بفرمایید در آن دوره یی که شریعتی را به خاطر اینکه در تئاتر ابوذر موسیقی گذاشته بود می خواستند آن سن (صحنه) را منفجر کنند، دو ساعت خودش سخنرانی کرد، گفت؛ «اگر قرار است منفجر شود زیر پای من منفجر شود.» بعد هم که هیچ اتفاقی نیفتاد. خیلی فرق می کند بسیاری از حرف هایی که ما می زدیم چون پیش از موعد و زودرس بود به عنوان روشنفکر، غرب زده یا هر چیزی تجدیدنظر و محکوم می شد. بعداً کم کم اینها جا افتاد وگرنه خوب کار کردن برای نوجوانان و مجله می دانید که چقدر سخت است. شما می خواهید این عکس را بزنید، چرا این حجابش این طور است؟ چرا این صورتش این طور است؟ چرا این کلوزآپ را از این هنرپیشه زدید بایستی یک مقداری لانگ شات باشد که الان اینها خیلی هایش مسئله نیست ولی ما در آن دوره کار می کردیم.

 ƒ  الان اینجا دو سوال مطرح می شود، یکی اینکه آیا به طور خاص در حوزه شعر محدودیت یا دستورالعملی صادر می شد؟

به آن صورت نه، چون ما خیلی حساس بودیم همان مقدار کم هم برای ما زیاد بود.

 ƒ  یک مورد مصداق بفرمایید؟

یکی حافظ می گوید؛

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو

شاید چون ما از نفس فرشتگان هم ملول می شدیم، به نظر ما اینها قال و مقال بوده وگرنه آدم یک کمی دندش نرم و ساییده شود، این قدر هم حساسیت ندارد، همین قدر که مثلاً می گفتند؛ «چرا اینجا شما نوشتید شعری برای «شهید شریعتی» مثلاً اینها روشنفکر هستند.» و همین زمزمه کافی بود ما که شریعتی را عاشقانه دوست داشتیم به تریج قبایمان بر بخورد، می گفتیم که ما اگر هم در انقلاب آمدیم چه کسی نسل ما را آورده؟ کتاب های شریعتی آورده‌اند. یعنی اصلاً ما را با این بینش نو و زنده آشتی دادند وگرنه ما خیلی هم آدم های بی مذهب و لامذهبی نبودیم، خانواده هایمان همه مذهبی بودند ولی کسی که آمد یک نگاه تازه یی به آن کرد که دوباره مورد توجه ما قرار بگیرد،آدم هایی مثل شریعتی بودند، بنابراین نمی توانستیم بپذیریم که نشود برای آنها شعر گفت. خیلی وارد این جزئیات نشوید چون اینها کار را سیاسی می کند.

ماجرای ازدواج قیصر

 ƒ   حالا که بحث به مسائل روحانی تر و معنوی تر رسید راجع به ازدواج تان بگویید؟

چون معنوی شده راجع به ازدواج صحبت کنیم. عرض کنم که من دیدم،خب باید زندگی هم کرد. دیگر همیشه که درس و مشق و فعالیت اجتماعی نمی شود به همین دلیل در همین دانشکده ادبیات که بودم با یکی از دانشجویان رشته ادبیات در سال های ۶۹، ۷۰ آشنا شدم و خیلی رسمی رفتیم خواستگاری و عرض کنم خدمت شما موافقت شد.

 ƒ   همسرتان در فعالیت های ادبی و تحقیق و پژوهش کمک می کرد؟

بله چون ادبیاتی هستند گاهی همکاری می کنند خودشان هم اهل نوشتن هستند و در مجله که بودیم با ما همکاری می کرد، یکی دو تا کتاب هم نوشته اند که در مورد قصه های کودک و هم در مورد نیما و شعر معاصر بود.

زندگی نامه و معرفی آثار قیصر امین‎پور

قیصر امین‎‏پور متولد دوم اردیبهشت ۱۳۳۸ دزفول است.وی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پایان برد. سپس به تهران آمد و دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال ۱۳۷۶اخذ کرد. وی فعالیت هنری خود را از حوزه اندیشه و هنر اسلامی در سال ۱۳۵۸ آغاز کرد.

در سال ۱۳۶۷ سردبیر مجله سروش نوجوان شد و از همین سال تا پایان عمر با برکتش به تدریس در دانشگاه الزهرا و دانشگاه تهران اشتغال داشت.

در سال ۱۳۸۲ نیز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسی انتخاب شد.

اولین مجموعه شعرش را با عنوان «در کوچه آفتاب» که بخش عمده آن غزل بود و حدود بیست قطعه شعر آزاد؛ از سوی انتشارات حوزه هنری در سال ۶۳ منتشر کرد و در همین سال دومین مجموعه شعرش«تنفس صبح»  را در قطع پالتویی توسط انتشارات حوزه هنری وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی به بازار فرستاد.

در سال ۱۳۶۵ «منظومه ظهر روز دهم» توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به بازار می‏آید که شاعر در این منظومه ۲۸ صفحه‏ای، ظهر عاشورا، غوغای کربلا و تنهایی عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر می‏گیرد. سال ۶۹ برگزیده دو دفتر تنفس صبح و در کوچه آفتاب با عنوان»گزیده دو دفتر شعر«از سوی انتشارات سروش از وی منتشر می‏شود.»

 «آینه ‏های ناگهان» امین‏‎پور را به عنوان شاعری تأثیرگذار در طیف هنرمندان پیشرو انقلاب تثبیت می‏کند..

 در اواسط دهه هفتاد دومین دفتر از اشعار امین‏پور با عنوان «آینه ‏های ناگهان ۲»منتشر می‏شود که حاوی اشعاری است که بعدها در کتاب‏های درسی به عنوان نمونه ‏هایی از شعرهای موفق نسل انقلاب می‏آید.

در همین دوران است که برخی از اشعار وی، همراه با موسیقی تبدیل به ترانه ‏هایی می‏شود که زمزمه لب‏ پیر و جوان می‏گردد. پس از تثبیت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصی،  علاقه خود را به چاپ اشعار امین‏پور نشان می‏دهند و در اولین گام، انتشارات مروارید، گزینه اشعار او را به دست چاپ می‏سپارد که در سال ۷۸ به بازار می‏آید.

 «گل‏ها همه آفتابگردانند» نیز در سال ۸۱ از سوی انتشارات مروارید منتشر شد که به چاپ‏های متعدد رسید و با استقبال خوبی روبه‏رو شد.این کتاب تا آبان ۸۶ به چاپ هشتم رسیده است.

دکتر قیصر امین ‏پور در سال ۱۳۸۲ علی رغم تمایلش از سردبیری سروش نوجوان استعفا داد، و ضمن عضویت در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی؛ به فعالیت در دانشگاه تهران و الزهرا، پرداخت  از جمله کارهای پژوهشی او «سنت و نوآوری در شعر معاصر» در سال ۱۳۸۳توسط انتشارات علمی -فرهنگی منتشر شد. و کتاب «شعر و کودکی «۱۳۸۵ به همت انتشارات مروارید، در دسترس علاقمندان قرار گرفت.

مجموعه های شعر

۱- در کوچه آفتاب ۱۳۶۳

۲- تنفس صبح  ۱۳۶۳

۳- آینه‏ های ناگهان.(نشر افق ۱۳۷۲)

۴- گل‏ها همه آفتابگردانند.(نشر مروارید-۱۳۸۰)

۵- گزینه اشعار (نشر مروارید-۱۳۷۸)

۶- دستور زبان عشق (نشر مروارید-۱۳۸۵)

 مجموعه های شعر نوجوانان

۱-  مثل چشمه، مثل رود(شعر نوجوانان -نشر سروش۱۳۶۸)

۲- ظهر روز دهم(شعر نوجوانان -نشر سروش۱۳۶۵)

۳- به قول پرستو (مجموعه شعر نوجوان- نشر سروش)

مجموعه های نثر ادبی

۱-   ” گفتگو‏های بی گفت و گو”  ۱۳۷۰

۲- بی بال پریدن (نثر ادبی -نشر سروش)

۳- طوفان در پرانتز (نثر ادبی -نشر سروش)

 آثار تحقیقی

۱۱-سنت و نو آوری در شعر معاصر (پایان نامه دکترا-انتشارات علمی -فرهنگی۱۳۸۳)

۱۲-شعر و کودکی (تحقیق علمی- نشر مروارید۱۳۸۵)

۱۳- آدونیس (معرفی و گفت و گو با علی احمد سعید شاعر برجسته عرب -نشر خانه شاعران ایران۱۳۸۵)

gheysar4

گاه شمار زندگی و آثار قیصر امین‎‏پور

۱۳۳۸ -۲/۲ تولد در گتوند ‌خوزستان. دوم اردیبهشت

۴۴ – ۱۳۴۳ – تحصیل در مکتب خانه

۴۹-۱۳۴۵ – تحصیلات ابتدایی در گتوند

۵۷-۱۳۵۰ – تحصیلات دوره راهنمایی و دبیرستان در دزفول

۱۳۵۷- پذیرفته شدن در رشته دامپزشکی دانشگاه تهران

۱۳۵۸- انصراف از رشته دامپزشکی و ورود به دانشگاه تهران، همکاری در شکل گیری حوزه اندیشه و هنر اسلامی

۷۱-۱۳۶۰ – دبیری شعر هفته‏نامه سروش

۶۲-۱۳۶۰ – تدریس در مدرسه راهنمایی

۱۳۶۳ – انتشار کتابهای ” در کوچه آفتاب”و”تنفس صبح ”

۱۳۶۳ – تغییر رشته به ادبیات فارسی دانشگاه تهران

۱۳۶۵ – انتشار ”طوفان در پرانتز” (نثر ادبی) و منظومه ”ظهر روز دهم” (برای نوجوانان)

۱۳۶۶- بیرون آمدن از حوزه هنری، آغاز دوره کارشناسی ارشد ادبیات

۱۳۶۷ – سردبیری ماهنامه ادبی – هنری سروش نوجوانان و آغاز تدریس در دانشگاه الزهرا

۱۳۶۸- انتشار ”مثل چشمه مثل رود” (برای نوجوانان)، همکاری در تشکیل دفتر شعر جوان – برنده تندیس ماه طلایی (برگزیده شعر کودک و نوجوان ۲۰ سال انقلاب)

۱۳۶۹ – آغاز دوره دکترای ادبیات فارسی

۱۳۷۰ – انتشار ”بی بال پریدن” (نثر ادبی برای نوجوانان)، آغاز تدریس در دانشگاه تهران، انتشار ”گفتگو‏های بی گفت و گو”

۱۳۷۲- انتشار ”آینه‏‎های ناگهان”

۱۳۷۵- انتشار ”به قول پرستو” (برای نوجوانان) ۱۳۷۶- دفاع از رساله پایان‏نامه دکترا با عنوان ”سنت و نوآوری در شعر معاصر ”

۱۳۷۸- انتشار ”گزینه اشعار”

۱۳۸۰- انتشار ”گلها همه آفتابگردانند”

۱۳۸۲- برگزیده شدن به عنوان عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی

۱۳۸۳-انتشار» سنت و نوآوری در شعر معاصر»

۱۳۸۵-انتشار «شعر و کودکی»

۱۳۸۶-انتشار»دستور زبان عشق»

۱۳۸۶- ۸/۸ پرواز از بیمارستان دی تهران و تدفین در زادگاهش شهرستان گتوند در حوالی شهر دزفول استان خوزستان

عناوین مرتبط:

قیصر، پرچمدار شعر انقلاب

در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

قیصر، شاعری در جستجوی عدالت

پیام رهبر انقلاب به مناسیت درگذشت قیصر امین پور

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

64 − = 57