چه سرفراز، سر از امتحان در آوردند

مگو بدن، ز تن جبهه جان در آوردند

به جای اشک، جگر از نهان در آوردند

 

وطن، پر از گل پرپر شدست و عطرآگین

ز دشت لاله، ز بس ارغوان آوردند

 

شما گروه تفحص، به خاک بنویسید

زدشت لاله زبس ارغوان در آوردند

 

زمین، ز مین پر و اینان ز من سفر کردند

بر آسمان سر از این آستان بر آودند

 

همین تبار تبری، تبر به دوش شدند

دمار، از بت و از بت گران درآوردند

 

کلاه و چفیه و سربند، کفش و سجاده

شناسنامه، پلاک، استخوان در آوردند

 

کنار یک بدن افتاده بود دفتر شعر

برای سینه زنان، نوحه خوان در آوردند

 

و من، به جیب سر و سر به زیر کاین مردان

چه سرفراز، سر از امتحان در آوردند

 

حرامشان، که شکم‌بارگان فرصت جوی

تنور، گرم چو دیدند نان در آوردند

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

48 − 43 =