یاس های کبود

آسيد مرتضي عبا به سر كشيده، از سينه‌كش ديوار، به سوي مسجد سپهسالار مي‌رفت.
هوا ابري بود و باد سردي مي‌وزيد. صداي آب جوي كه به شدت مي‌گذشت با چكاچك شاخه‌هاي چنار همراه شده و سكوت شب را مي‌شكست. آسيدمرتضي پا تند كرد و از خم كوچه تنگ و باريك گذشت و باز كوچه‌اي ديگر. اين سرما را تنها يك چيز بر هم مي‌زد. مشتي ياس كه در جيب بغل داشت. كه هر گاه سر خم مي‌كرد و نفسي عميق مي‌كشيد، اين عطر و بو نرم‌تر از نرم، تا عمق جانش فرو مي‌نشست. عصر به خانه سرهنگ رفته بود. همين امروز عصر، تا پيغام شب دير آمدن او را به اهل خانه برساند. در همانجا بود كه يك دم معطرخانم را ديده بود. نه با چادر كه بي‌چادر، نه با روبنده كه بي‌روبنده. نه با پاي جورابدار كه با شليته و تنبان پفي تا بالاي زانو. براي يكدم دلش فرو ريخته بود. وقتي در را به رويش گشوده و چشمان خمار و موهاي افشانش را به چشم كشيده بود. او رو گردانده و استغفراللهي گفته بود. در حالي كه هنوز صداي دور شدن تق تق نعلينها و جرينگ جرينگ خلخالي كه به پا بسته بود بر آجر قزاقيهاي حياط،‌ شنيده مي‌شد. اما وقتي دايه خانم آمده بود جلوي در و بعد از شنيدن پيغام او رفته و با يك بشقاب تو گود پر از گل ياس و حنا برگشته بود، ‌زبانش بند آمده بود كه پاييز و گل ياس؟
دايه خانم به وسط حياط اشاره كرده بود و گلخانه‌اي كه كمي دورتر از حوض شش گوش فيروزه‌اي لبالب آب، زير نور پرتقالي عصر، دفينه‌اي بود پر از جواهر كه موجاموج رنگ مي‌شد. او از همان دور، سايه‌اي را ديده بود كه پشت شيشه گلخانه بال بال مي‌زد.
همان دم مشتي از ياسها را برداشته و در جيب بغل، آنجا كه قلبش مي‌زد ريخته بود و حالا كه مي‌رفت تا به «آقا» راپورت تلگراف امروز را بدهد لرزش را عطر همين ياسها مي‌گرفت. صداي آب و باد را سوت آژاني مي‌شكست.
قدم‌ها را تند كرد. چندان خوش نداشت مورد مؤاخذه قرار گيرد. مدتي بود بي‌ آنكه اعلام رسمي شود جز با اسم شب نمي‌شد عبور كرد.

ـ ايست!
ايستاد. عقب‌گرد كرد و به تاريكي غليظ ته كوچه چشم دوخت.

ـ هي عمو يادگار! كجا با اين عجله؟!
پاشنه سر را به ديوار كاهگلي پس سر تكيه داد و بي‌حركت ايستاد تا سايه جلوتر آيد. چون چشمش به تاريكي عادت كرد، با لبخندي رديف دندانهاي سپيدش را نمايان كرد.

ـ لازم است پاسخ دهم سركار؟

ـ با مأمور قانون و يكي به دو؟!
تعليمي را زير چانه او گذاشته و فشار مي‌داد. قد و قامت ورزيده، چشمهاي دريده، صورت گرد، دماغ پخ، دندانهاي كج و معوج.
از فشار نوك تعليمي بر گلو، به سرفه افتاد. بي آنكه براي رهايي خود تقلا كند با صدايي خفه گفت:

ـ اگر سر چوب قانونت را كج نكني گمان نكنم حرف زدنم بيايد!
آژان گوشه سبيل چخماقي‌اش را جويد و چشم از او برنداشت.

ـ رد كن بيايد تا نكشيدمت به نظيمه. اسم شب پيش‌كشت.

ـ چه چيزي را سركار؟

ـ محموله‌ات را.
آسيد مرتضي دل دست را روي بدنه باطوم گذاشت و آن را با فشار كنار زد.

ـ هيچ مي‌داني با كي طرفي سركار؟
آژان با نيشخندي برق دندان طلايش را به رخ او كشيد.

ـ با اين قبا و عبا به نظر نمي‌رسد تحفه‌اي باشي.
آسيد مرتضي شانه از ديوار كند و زير گلو را ماليد.

ـ ديده‌اي خواهم كه باشد شه‌شناس!

ـ شيرين‌زباني نكن تا چوب توي آستينت نكردم.
آسيد مرتضي دستها را بالا برد.

ـ بسيار خوب! مي‌تواني جيبهايم را بگردي و هر چه را كه مي‌خواهي برداري.
آژان تعليمي را در قلاب كمربند فرو كرد.
پرتو لبخندي گوشه‌هاي چشم آسيد مرتضي را موج انداخت و به تندي دست در جيب لباده‌اش كرد.

ـ سركار جهت اطلاع عرض مي‌شود كه هر چه را دنبالش مي‌گردي نسيه است، جز اين يكي كه نقد است.
آژان با دهان نيمه باز خيره ماند. برق يك اشرفي.

ـ صبحها ميرزا بنويس نظيمه‌ام. شبها هم طلبه‌اي ساده كه پي درس و مشق مي‌روم. اين هم مهر تأييد!
گفت و سكه را در كف دست او گذاشت.
آژان را كه ذوق زده ديد بار ديگر عبا را به سر كشيده و با گامهايي بلند، پيش از آنكه مأمور قانون پشيمان شود و باز گريبانش را بچسبد راه افتاد و در خم كوچه گم. اندكي بعد به خيابان پشت مجلس پيچيد و از سينه‌كش ديوار بلند مسجد گذشت. هر چند گامي كه برمي‌داشت فرو رفتگي ديوار بود و نشسته بر دو سوي سكو، پوستين بر دوشاني كه دو به دو گرم بحث بودند يا گرد آتشي خرد در حال مطالعه.
در بزرگ و چوبي مسجد كه بوي كندر و صمغ مي‌داد نيمه باز بود. از روي سنگفرش شبستان گذشت. كنار حوض سنگي مدور ايستاد. مشتي آب به صورت زد. ماه را ديد كه چند پاره شد و باز يكي. بعد از عبور از نيمه ديگر شبستان پا به سمت حجره‌اي كشيد كه مي‌دانست «آقا» در آن بيتوته كرده است. به پشت در كه رسيد از دو پله سمنتي كوتاه بالا رفت. شيشه‌هاي در حجره رنگي بود و او نمي‌توانست به راحتي آن سو را ببيند.
صداي آقا مي‌آمد:

دو تقه ملايم به در زد و بعد سه ضربه. اذن دخول را آقا داده بود. در را باز كرد ارسي‌ها را از پا درآورد. آنها را جفت كرد. زير بغل زد و به داخل حجره برد.

ـ سلام عرض مي‌كنم آقاجان.
آقا پاي رحل نشسته بود. عباي نائيني به دوش، عمامه در كناري، رحل در پيش رو و در حال خواندن دعاي كميل.

ـ السلام عليكم و رحمه‌الله. خوش آمدي آسيدمرتضي. چه عجب ياد ما كردي؟
مفاتيح را بست و اشاره به قوري چيني‌ بندزده‌اي كرد كه روي منقل بود.

ـ بيا كه چاي تازه‌دم است و حريف مي‌طلبد!
آسيد مرتضي كفشها را جفت كرد و در طاقچه گذاشت. دامن عبا جمع كرد. جلو رفت. دو زانو مقابل آقا نشست. دست بر هرم آتش منقل گرفت.
قوري گل سرخي بندزده، استكان شستي ‌روسي. چاي خوش عطر هل و دارچين زده. آقا برايش چاي ريخته بود.

ـ كسي كه پاپي‌ات نشد جوان؟!

ـ يكي بود كه سنگ قلابش كردم آقا!
آنگاه نگاه چشمان عقابي‌اش را به او دوخت.

ـ گمان بد كه نرفت؟

ـ نگران نباشيد. بد شروع شد و خوش خاتمه يافت.
آقا ظرف «بارفتن» حاشيه‌ چين‌داري را كه لبالب رطب رسيده بود مقابل او گذاشت و با انبر دم باريكي گل ذغال را جا به جا كرد.

ـ نوش جان كن و فاتحه‌اي هم نثار رفتگان، علي‌الخصوص ابوي گرامت.
آسيدمرتضي رطبي به دهان گذاشت. گوشت نرم و شيرينش را جويد. هسته‌اش را درآورد و گوشه نعلبكي گذاشت. فاتحه را خوانده بود كه گفت:

ـ خدا رفتگان شما را رحمت كند.
آقا چوب الفي را كه كنار زانويش افتاده بود برداشت و لاي مفاتيح گذاشت.

ـ دعاي كميل مي‌خوانديد آقا؟

ـ اگر قبول افتد. امانتي را آوردي.

ـ هم الان رؤيت مي‌فرماييد.

ـ دست در حاشيه جوراب كرد و كاغذ تاشده‌اي را بيرون كشيد.

ـ همين امروز مخابره شده است.
آقا كاغذ را جلوي چشم گرفت. پلكها را تنگ كرد. كاغذ را عقب و جلو برد. دست دراز كرد. از روي طاقچه عينكش را برداشت. به چشم گذاشت. آن را به دقت خواند.

ـ كه اين طور. انگار رضاخان ميرپنج نمي‌خواهد دست بردارد. خوب برندارد. ما هم بيدي نيستيم كه از اين بادها بلرزيم.
رونوشت تلگراف را به دقت تا كرد و ميان صفحات مفاتيح گذاشت.

ـ چايت را بخور دلت گرم شود جوان!

ـ همين كه رخصت مي‌دهيد به دست بوستان بيايم براي دلگرمي‌ام كافي است.

ـ زنده باشي پسر آسيد حكيم خراساني. همين ديروز ياد پدر شهيدت كردم. حتماً باخبري كه آسيدابوالحسن اصفهاني و حاج ميرزا سيد حسن نائيني بعد مدتها رنج و مشقت ديروز به قم رسيدند و بعد از زيارت به محضر «آشيخ عبدالكريم حائري» وارد شدند.

ـ مقدمشان مبارك باد.

ـ آن از خدا بي‌خبرهايي كه اين دو سيد جليل‌القدر را پاي پياده و يك لاقبا، از مرز خسروي راهي‌شان كردند اميدوار نبودند جان سالم به در برند.

ـ همانطور كه روزي اين بلا را سر پدر من درآوردند.

ـ آفرين. همين را مي‌خواستم بگويم. اما اين كور باطنها نمي‌دانستند كه…
گر نگهدار من آن است كه من مي‌دانم…
شيشه را در بغل سنگ نگه مي‌دارد.
آقا باز اشاره به استكان چاي كرد. آسيدمرتضي حبه قندي برداشت. به دقت در چاي زد. به دهان گذاشت و استكان را به لب برد.

ـ ابوي‌ات هيچ وقت كوتاه نيامد. عزم جزمي داشت. به مبارزه‌اش ادامه داد. خار چشمان دشمنان اسلام شد. تا وقتي كه مقدر شد جام شهادت را سر كشد.

ـ بله، پدرم بارها قصه روزها و شبهايي را كه پاي پياده طي طريق كرده بود برايم گفت. مي‌گفت درست بالاي سرم. وسط زمين و آسمان فانوسي روشن بود كه راهم را روشن مي‌كرد. اين فانوس تا وقتي كه به قم برسم با من بود بعد شد همان گنبد و بارگاه.

ـ خدايش بيامرزد و روحش را با اولياء و انبياء محشور گرداند.

ـ باور كنيد آقا! اين روزها هر وقت كه سر تصميمي دل دل مي‌كنم با خود فكر مي‌كنم اگر زنده بود چه نصيحتي مي‌كرد؟

ـ مطمئن باش همين را مي‌گويد كه من مي‌گويم. در هر تصميمي اول رضايت خدا را در نظر بگير و بعد ثابت‌قدم باش و شجاع.
سيد مرتضي نگاه به زير انداخت. دقايقي ساكت ماند. به گلهاي سرخ آتشي كه مي‌سوختند و گرما مي‌بخشيدند چشم دوخت و با دل انگشت شست و اشاره،‌ گوشه‌هاي چشم را پاك كرد.

ـ ثابت‌قدم و شجاع!
سر تكان داد و آهسته تكرار كرد. مكثي كرد و ادامه داد:

ـ چشم! سعي مي‌كنم هم به وصيت پدر عمل كنم هم به نصيحت شما.
مشتاقانه به دهان آقا چشم دوخت.

ـ ظاهراً ديروز سردار سپه هم همراه وليعهد، در محضر آيت‌الله شيخ عبدالكريم حائري بودند.

ـ بله! خبر دارم كه اين ظاهر الصلاح هم در التزام ركاب بوده است. حتي شنيدم تمام مدت مثل مير غضب بالاي سر وليعهد ايستاده و جم نمي‌خورده است. خدا مي‌داند چه نقشه‌اي در سر دارد. به هر حال فعلاً وقت شرح و تفسير نيست. فقط بدان ايام ايام بدي است و وظيفه‌ها خطير.

ـ همينطور است كه مي‌فرماييد. اما فقير به سهم خود در خدمت ام آقا!

ـ آقا چند ثانيه‌اي به او خيره ماند. دستي به محاسن خود كشيد و سر تكان داد.

ـ آسيد مرتضي. تو اولاد خلف سيد حكيم خراساني هستي. همان شهيدي كه اميدم در روز حشر به شفاعت اوست. تو را مثل پسرم دوست دارم و نمي‌خواهم به سادگي سرت به باد رود.

ـ مراقب ام آقا.

ـ بايد هم مراقب باشي. وقتي كه ديوار موش دارد و موش هم گوش. حالا بلند شو. برو و استراحتي كن و دوشنبه شب با دست پر بيا.

ـ همين جا؟
نه! به در خانه‌ام بيا در سرچشمه. آدرس خانه تازه را كه داري؟ كوچه ميرزا محمود وزير، بين سرچشمه و سه‌راه امين حضور.

ـ به روي چشم آقا!
خم شد و دست او را بوسيد. از حرارت آتش منقل صورتش گل انداخته بود و از سرماي دست آقا رگه‌اي از اندوه در قلبش دويد. كمي بعد پوست جوانش را سيلي باد سرخ‌تر كرد وقتي كه از در مسجد سپهسالار بيرون مي‌آمد.

شاید این مطالب را هم دوست داشته باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

31 − 28 =